** بازم يه شعر قديمی از دل نوشته های قديميم **

اين شعر در تاريخ ۳/۷/۱۳۷۶ سروده شده

و مطمئنا همه ی شما ردپای يه شاعر بزرگ را در آن خواهيد ديد

 

آسمان تاريک است؛

شهر من هم در خواب؛

باد شن می آيد .

 

شهر زيباست،

سبز است

آسمانش آبی است

آفتابش روشن .

 

بلبلان می خوانند

کودکان می خندند ،

در کلاس درسش معرفت می خوانند

همه درويشانش ، دلق می پوشند

عرفان می دانند.

 

مردمان اين شهر

در تلاش و کارند؛

مادرانش ، نخ می ريسند

پارچه می بافند؛

پدرانش همه گندم دارند

داس دارند

خانه ی کاه گلی می سازند

 

آسمان می غرد

شهر و رويايش خيس

خانه هايش ويران

همه ی شهر سياه .

آفتابش پنهان

بلبلانش خاموش

مردمانش بی کار .

 

معرفت مرده

عرفان نيست!

 

آسمان تاريک است

شهر من هم در خواب

باد شن می آيد .

                                            

/ 7 نظر / 5 بازدید
سعیده

یادته کوچولو بودی شعر می گفتی؟!!! از همون موقع من مشوق اصلیت بودم خودم می دونم !‌ :D اما خوب چه کنم که تو یادت رفته ... راستی انقدر از قدیم ننویس...بازم یکم جلو برو .... جدید بنویس... اگرچه قدیمیا هم قشنگه ...

Silence

سلام...از يه آدم يخی...خاکستری چه انتظاری داريد...شايد اگه نمی نوشتم بهتر بود...من يک ديوانه سازم...

Silence

اين روز ها گاهی به آينه زل می زنم...اما گاهی با اکراه روی می گردانم...شايد از ترس...

Silence

سلام...کامنتی از قبل ديدم که نخونده بودم...يه متن قبلاْ در موردش نوشته بودم...«زندگی دو روزه يه روز...»...شايد...ولی شايد من با روی خوش اونم بد رفتاری کردم که اونم روشو برگردوند...شايد هنوز روش به طرف منه ولی از بس خشک مغز و ...م که فکر می کنم روی غمش به منه...يا شايد من يه الکی خوشم که خوشی زده زير دلم...از خوشی دارم چنين متن هايی رو می نويسم...چون شايد غم های من غم نيستند...

حسین

شعر خوبيه در حد خودش. من رفتم بلاگ‌فا

پدرام

سلام........ روزی نه چندان دور، باز خورشيد من از پس چشمانش طلوع خواهد کرد، وجود گرمش هراس تنهايی را با خود خواهد برد و من در کنار حضور پر عشقش بهار را به سرور خواهم نشست...شعر بسيار زيبايی بود موفق باشی به منم سر بزن و منو از ياد مبر

ناشناس

برات برای طرز فکری که داری متاسفم