gsfhfh.jpg

از میان همه ی نعمتهای زندگی عشق  را بر می گزینم

چرا که جاودانه ترین و پایدارترین اثریست

که از خود باقی خواهم گذاشت

/ 10 نظر / 4 بازدید
پسرک تنها

سلام فهيمه عزيز ... فکر کنم چند روز ديگه که بياد دوسال ميشه که ننوشتم ... !! عشق اگه باشه خوبه ... اون وقت جاودانه ميشه ... اميدوارم هميشه عاشق باشی عزيز ... !!!

?؟ ص د ف ?؟

دل را فقط دل را در قلبم پنهان کردم چون جایگاه عشقم بود ميلينکم مهربون

عشق ؟!! ؛ خداوندا به من کمک کن تا جايی که دشمنی و کدورت هست عشق بپرورانم ..؛ يا ی چيزی مثل اين که خوندنش خيلی آسونه اما فهميدن و به کار بستنش خيلی سخته /// ی چیز دیگه : دارم به اين نتيجه می رسم که ما هيچ وقت معنی درستی از فاصله ها نخواهيم يافت...يا حق و البته هميشه شاد باشي

برنادت

پايدارترين و صد البته.....بگذریم...

طناز

گل نازم.. ممنون از لطفت.. اجازه منم دست شما. منم لینکتون میکنم ------------------ من از بين همه نعمتها سلامتی را بر ميچينم و نعمت شکر کردن را . اما عشق را بر بالاترين پله قرار خواهمش داد

رئيس بزرگ

سلام آفرين به اين قلم زيبا من نمی خواهم سايه ام را لحظه ای از خود جدا سازم من نمی خواهم او بلغزد دور از من روی معبرها يا بيفتد خسته و سنگين زير پای رهگذرها او چرا بايد به راه جستجوی خويش روبرو گردد با لبان بسته درها؟ او چرا بايد بسايد تن بر در و ديوار هر خانه؟ او چرا بايد ز نوميدی پا نهد در سرزمينی سرد و بيگانه؟! آه ... ای خورشيد سايه ام را از چه از من دور می سازی؟

رئيس بزرگ

سلام ممنون از حضور شما سبز باشيد و جاری

ليلوا

قاصدک باران هر بامداد بوقتِ طلوعِ غمزه ي نازک گلسرخ می آمد... قاصدکي سپيد تا از میان چانه زني این برگ های بيجان با قلم ... حرفهاي ناگفته ام را جار زند.... بی پروا می آمد... تا بشکفد گلهای یاس در هیاهوی این احساس می آمد ... تا باز واژه جان گیرد در فصل بیقراری و این انتظار... می آمد... پاکتر از باران آبی تر از آسمان با ترانه اي پر از انعکاس آئینه ها ... می آمد و قلم ميرقصید عطر اندیشه اش آرام می زدود غمهاي پاييزي مرا در فصل بیصدایی و انتظار ... می آمد با نگاه مستانه اي که شبانه باز هم پشت این پنجره ها می روید درچانه زني قلم با این برگهای بيجان می آمد... قاصدکي سپيد با واژه هائی رها که می خواند تو را قطره و قطره های باران

ليلوا

هر بامداد بوقتِ طلوعِ غمزه ي نازک گلسرخ می آمد... قاصدکي سپيد تا از میان چانه زني این برگ های بيجان با قلم ... حرفهاي ناگفته ام را جار زند.... بی پروا می آمد... تا بشکفد گلهای یاس در هیاهوی این احساس می آمد ... تا باز واژه جان گیرد در فصل بیقراری و این انتظار... می آمد... پاکتر از باران آبی تر از آسمان با ترانه اي پر از انعکاس آئینه ها ... می آمد و قلم ميرقصید عطر اندیشه اش آرام می زدود غمهاي پاييزي مرا در فصل بیصدایی و انتظار ... می آمد با نگاه مستانه اي که شبانه باز هم پشت این پنجره ها می روید درچانه زني قلم با این برگهای بيجان می آمد... قاصدکي سپيد با واژه هائی رها که می خواند تو را قطره و قطره های باران

محمود

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبا و مطلب پر محتوایی داری خیلی خوشحال می شم که قدم سبزت را به وبلاگ من هم بزاری منتظر هستم