سکوت.........

وقتی وارد شد ، حرفی نزد

به چشماش، چشم دوختم 

بی آنکه حرفی بزنم

ميتونستم نفسهاشو بشمرم و با نفسهاش، نفس بکشم

وقتی اشک ريخت، پا به پاش اشک ريختم

نفس عميقي کشيد و من، تمام حرفهای فرو خوردم رو از سينه بيرون دادم

وقتی داشت ميرفت، برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت

وقتی بهش لبخند زدم ، به آرامی لبخند زد و ... رفت

/ 7 نظر / 9 بازدید
سعيده

خيلی قشنگ بود ... و رفت ... شاد باشی و در پناه حق

بارباپاپا

سلام متنتو که خوندم ياد اون شعر فرزاد حسنی افتادم:خدا حافظ همين حالا خداحافظ کمی غمگين....هميشه شاد باشی

?؟ ص د ف ?؟

یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره عشق چه ها میخواهی صبح تا نیمه شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه از رهگذران خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست ؟ کجاست ؟ صدفی در دریاست ؟ نوری از روزنه فرداهاست ؟ یا خدایی است که از روز ازل پنهان است ؟ بارها آمد و رفت بارها انسان شد وبشر هیچ ندانست که بود خود او هم به یقین آگه نیست چون نمی داند کیست چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست ... شادیهایت تا بینهایت

فهيمه

سلامهنوز نخوندم.می خونم....و بازم ميام پيشت.....در ضمن گذاشتمت تو پيوندام تا هميشه بتونم بهت سر بزنم..مشکلی که نداره........منتظرتمم نازنينم و فعلا

سعيده

می دونم وقت نداری و پروژه و هزار تا کار ديگه داری ... اما خواهش ميکنم ... دلم خيلی چيزا می خواد ... اين روزا ی جوريم .. پس بنويس ... خواهش ميکنم ...