دلم برای گریه های کودکانه ام تنگ شده... برای اشکهای بی دلیلم ... برای بهانه های کوچک

برای آغوش گرم مادرم که وقتی بزرگتر شدم ... خجالت می کشیدم خودم رو میون بازوهای گرمش جا بدم

دلم برای خنده های بی غم و بی دروغم تنگ شده ... برای آرامش روزهای شاد کودکانه ام

برای کودکی پر فاصله ام با بزرگسالی اکنونم ...

/ 10 نظر / 11 بازدید
علی

هنوز هم که هنوزه وقتی مامان از دستم ناراحت می شه من رو با بچگی هام مقایسه می کنه و می گه که چقدر اون موقع من خوب بودم...من اما اون موقع خوب نبودم بلکه عین خوبی بودم چون غیر از خوب بودن چیزی دیگه ای بلد نبودم...هر وقت هم که بدی مثل یک رنگ سیاه میخواست وجود سفیدم رو سیاه کنه چنان گریه می گردم که به پاکی خدا برسم...اما درست از همون وقت که راه گریه کردن به روم بسته شده من هم هی خاکستری تر و خاکستری تر می شم...تاسیاهی هم قدمی بیش نمانده

علی

مرسی از کامنت...پایان بی معنیه...چون وجود نداره مگر که ما بسازیم...و اینکه من معتقدم بی هیچ پایانی هیچ آغازی آغاز نمیشه

سعیده

آره منم معتقدم وقتی چیزی رو بی پایان بذاریم نمی تونیم چیز دیگه ای رو آغاز کنیم. ... و البته فرار هم راه خوبیه. متهم کردن دیگران به ساختن پایانی نچسب برای ما... و این احساسات که نوشتی فهیمه جان... مشکل از هوای این روزهاست که همه را مست و دلتنگ م یکند ... برای همه لحظه ها و بهترین آن کودکی هایمان که خیلی ساده پشت پس دست بزرگ شدن مثلا جا گذاشتیمش .[قهر]

سعیده

و ساختن راهی بدون پایان برای دیگران و مثل زخم را دیدن و لذت بردن که کار من نبود لابد ... ما کلا اینجور آدم هایی هستیم فقط ژست هایمان فرق می کند....

سعیده

کامنت های من هم ثبت نمیشه که بگه به جهنم همه حرفات!!![عصبانی]

محمد نعمتی

دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم. [گل]

سعیده

من شدیدا با این جمله موافقم