دوست دارم نامرئی بشم

داستان از اینجا شروع میشه که ... یه روز من میرم به وبلاگ دوستم بارپاپا و با یه پست جالب روبرو میشم   "اینویزیبل میشویم!"    و بعد منم به این بازی دعوت میشمچشمک

من اگر یه روزی یه شربتی یا یه شنلی مثل شنل هری پاتر داشته باشم که بتونم باهاش نامرئی بشم , اولین کاری که می کنم اینه که یه عالمه پول واسه خودم دست و پا میکنم , مثلا" از یکی از این بانکهای مفت خور یا از یکی از زیادی پولدارهای مقدس نما که حالم ازشون بهم میخوره این پول رو کش میرم شیطان ناگفته نمونه از این پول به کسانی هم که دوست دارم می بخشم . اینطوری هم حس انسانیتم رو التیام میدم و هم کمی از بغض های درونم رو خالی میکنم

بعدم یه حالی از احمدی نژاد و خامنه ای جا میارم(دقیقا" همون کاری که بارپاپا میکردنیشخند یعنی در ملأ عام)... اینجوری هم یکم دلم خنک میشه و هم تلافی بعضی دروغهایی که خورد مردم میدن رو سرشون در میارم

بعدم به هر جا که دلم می خواد بدون هیچ توضیح و اجازه ای می رم. اینجوری حتی دیگه لازم نیست یکجای ثابت ساکن باشم و میشم اهل همه جا و هر طور که دلم میخواد زندگی میکنم بدون هیچ اجباری خجالت 

شایدم حتی دلم بخواد هر چی خورده حساب شخصی با دیگران دارم رو تسویه کنم ...اینطوری دیگه هیچی رو دلم نمی مونه ... درست زمانی که آقا ج... محترم داره با بادی که به گلو انداخته نطق میکنه یه مشت می زدم تو چونش فرشته

آخ که چقدر خوب میشد اگر میتونستم نامرئی بشم... اونوقت خودم بودم و خودم .. بدون هیچ مزاحمتی یا اجباری   

/ 13 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

فهیمه ؟!؟!؟! کم کم دارم فکر می کنم چه موجود وحشتناکی هستی !!!!!1[تعجب][گریه] این مشته چی بود!؟؟ اون هر جا خواستم می رم و اینا ... دیوونه [شیطان] تازه فکر نکن اونوقت تو با اون مقدس ماب ها فرق داریا ! [ناراحت] الان می گی چقدر این بازیو جدی گرفتی !‌ آره بعضی چیزا رو باید جدی گرفت [چشمک][قهر]

مرجان

سلام فهیمه جان....یه پیشنهاد دوستانه برات دارم..... یه سر به آرشیو وبلاگ من بزن مطمئنا مطالب سیاسی توش پیدا میکنی اما خیلی رقیق تر از اینهائی که نوشتی ولی همون موقع یه ایمیل آبدار از یه جای نامعلوم برام اومد که بهم اخطار کرد که.......[عصبانی] [عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی] [شیطان][شیطان][شیطان][شیطان] [شیطان][شیطان][شیطان][شیطان] [سبز][سبز][سبز][سبز] دوست خوبم مواظب خودت باش[گل][قلب][لبخند]

مرجان

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در آن درج است کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] نمیخواستم بترسونمت دوست خوبم... ولی نوشته های اینجوری اینروزها الکی سرهارو به باد میده[ماچ]

فهیمه (خلوت خزونی)

مرسی از تذکرت مرجان جان ... اما اینی که من نوشتم رنگ و بوی بازیش بیشتر از رنگ و بوی سیاسیشه [نیشخند]

فهيمه

سلااااااااااااااااااام... بعد از مدتها فرصت کردم با وقت کافی بیام نت.... خوب خوبی تو؟؟؟؟[ماچ]بی خبر موندم ازت... پست وبلاگتو نخوندم تا بفهمم حال و هواش چه جوریه...ولی ایشا...همیشه شاد و موفق باشی.... باورت میشه وقتی عاقد خطبه میخوند دعات میکردم...میگن براورده میشه[خجالت][چشمک]بیا پیشم...هستم...دوست دارم....به سعیده جون سلام برسون...فعلا.[قلب][ماچ][گل][خداحافظ]

فهيمه

اگه ميشد نامرئي بشم ميرفتم 2ماه كامل ميرفتم پادگان....پيش شوهرم[گریه]

فهيمه

حالا كه نميشه دعا كن زود زود بياد..شب خوش گلم[ماچ][قلب][گل][ناراحت][خداحافظ]

ml350

روزي ملانصرالدين بدون دعوت رفت به مجلس جشني. يکي گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتي چرا آمدي؟" ملانصرالدين جواب داد: "اگر صاحب خانه تکليف خودش را نمي‌داند. من وظيفه‌ي خودم را مي‌دانم و هيچ‌وقت از آن غافل نمي‌شوم." وبت عالییه میتونی منو به اسم نی نی کوچلو همدم تنهاییم لینک کنی.