<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و این مطلع قصه است ، پرده نخست :

کمی اشک ، شیون

کمی جستجو برای مکیدن

و کوشش برای سخن .

 

به آغوش او می نشینم ولی ،

هراسی ا ست در من ، چه بی انتها

ز فردای بی رحم این زادگاه .

 

و در پرده بعد....

قدم می گذارم به راه نرفته

به فردای پوچ

و بر زین اسب زمان می نشینم

و هی...

 

به هی کردنم کند تر می کند

در این راه بی راه،

به اندیشه و معرفت ...

 

تو ای اسب من تند تر رو ،

که جانم به لب می رسد ؛

و آندم که من جان به در می برم

ز کابوس گاه این زندگی

تو ای اسب من تند تر رو

که من بی قرار رسیدن

و رفتن ز این جایگاه مخوفم ؛

که من بی قرار نشستن و آسودنم .

اگر چه شبیه خیال است

 و یک آرزو ...

 

حضور اجل آخرین پرده است

و لبخند پایان این قصه است .

 

 

خزان

 

/ 0 نظر / 3 بازدید