گوشه ی پنجره ای بنشسته

دل نوميد من از تنهايی

بی توجه به من و اميدم

چشم بسته و برفته به خيالی که در آن

چشم اميد به تنهايی شبها دادست .

 

زير نور مهتاب

همچو سيمرغ ُ چشم دارد

به شکوه ققنوس و به آتش .

 

دل من در پرواز

بال می گشايد به کران آسمان

به افق و بينهايت زمين ُ يعنی عشق .

 

عشق با او به سفر خواهد رفت

سفری پر ز خيال

سفری رويايی

بی توجه به من و جسم من و بند زمين .

بال در بال خيال

شانه به شانه ی عشق ُ می رود تا به خدا

بی توجه به من و جسم من و بند زمين .

 

باز تنها ماندم

نه دلی ُ‌نه عشقی

گوشه ی پنجره ديگر خاليست

دست من سرد و تنم بی جان است

باز هم منتظر اميدم.

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
saeede

سلام و درود ... فهيمه جان مرسی ... اين دفعه شعرت يه رنگ ديگه داشت ... هميشه شاد باشی

emitis

سلام فهيمه ... شناختی منو...... شعرت قشنگه... خيلی وقته وبلاگ راه انداختم بيا اونورا ...منتظرم بای.

امیتیس

سلام فهيمه جان اولا من اميتيسم نه..... دوما من در شب نشين هايی که با بچه های وب لاگ های مختلف داريم عنوان می کنم که شعرا ماله کيه . چون خيلی از شعرای من ماله شازده است که ۳ نفر از من آدرس گرفتن رفتن . موفق باشی آپم و منتظر بای.