خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

چشم بستم ...

بر همه ی آنچه به تصویر کشیدی

بر هر چه خواستم و نخواستی

هنوز نغمه هایت , ذهنم را می کاود

و من مبهوت سردی خاکم

پس لب می بندم...

ز شِکو ِِه , وقتی بغضم را بر گونه ی سکوت می نشانم

ز واژه , وقتی نسیم می گذرد

و عطر سیب , روزه ام را افطار می کند

دست می شویم...

به آب ِ جویبار ِ نیمه شب

تا دلم را برای غسل تعمیدِ دوباره مُهیا کنم

 

به طهارت ماه قَسَم

که حُرمَتِ ستاره شِکستنی نیست

   + فهیمه ; ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۳
    پيام هاي ديگران ()