خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

به یاد داری‌ ، روزها قبل از این ... روزی را  که برای تازه کردن هوا و فرار از تمام دردها و دردسرها زدیم به دل جاده ... و تو تازه در ماراتون مدرک و آرزو پیروز شده بودی.

و من... و من با بغضی فرو خورده، خوشحال از این اتفاق کنار تو نشسته بودم. یادت هست که از من پرسیدی «چرا ؟» و من چه جوابی دادم؟ گفتم: «تو به آرزویی که من برای هر دویمان داشتم رسیدی ، گرچه من نتوانستم.» و بغضم ترکید و به من اجازه دادی که میان بازوهات جا بگیرم و آرام آرام گریه کنم.

هرگز نمی انگاشتم که این آخرین هم آغوشی ماست و پیوندمان روزی به دست تو شکسته خواهد شد. وقتی که پرده های حرمت میان ما به زمین می افتند و تو چه ساده و بی تقاوت از کنار این اتفاق گذشتی.

و من شکسته از این گسست و آزرده از بی تفاوتی تو ، حک کردم ، بر سنگ ، نبودنت را .هرگز در ذهن خود نمی پروراندم ...روزی را که نباشی و من به نبودنت عادت کنم ... و یادگاریهایت را به عزیزترین کسانم هم نبخشم ، همچنانکه از عزیزی از دست رفته اند....و روزی را که تنها در خوابهایم دلم برایت پر بکشد و قلبم در سینه ام ، بی قراری کند.

امروز که تو عزم سفر داری ، من بی تفاوت به هیاهوی تو آرام می گذرم. گویی هرگز نبوده ای و نیستی ...           

               نه نامی ... نه نشانی ... نه حضوری....

تنها خوابی و خاطراتی ... آنچنان مکدر ....

       که هرگز فکر رهایی از این قلابهای کدورت را نخواهم کرد.                           

                                           

   + فهیمه ; ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٢/۱٥
    پيام هاي ديگران ()