خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

برای همه ی دلتنگیهایم ،‌ تو را می بخشم

برای همه ی خاطراتی که برایم به یادگار گذاشتی ، می بخشمت

برای همه افسوسهایم ، همه ی حسرتهایم ،‌ تو را می بخشم

یادگاریهایت؛ عروسک ،‌ دست خط ، ... ، همه برایم عذاب مکرر روزهاست

اما ،‌ من هنوز هم تو را می بخشم

راستی ،‌ می دانی هرگز خودم را برای پاسخی که به تو دادم نبخشیدم؟!!!

   

این روزها دلم عجیب برای تو دلتنگ است. برای همه ی خجالت کشیدنها و برای سادگیت

نمی دونم چرا این روزها، هر جا می چرخم تو را به یاد میارم

عروسکهای آبی و جدا نشدنی روی دیوار ، شعری که هرگز نتونستم بخونم ، دست خطهایی که هرگز پاک

نمیشن و یادگاری ای که ...!!!

هنوز نفهمیدم، چرا هرگز تو را درک نکردم ، هنوز نفهمیدم که این من بودم که اشتباه کردم یا منطق من؟

هنوز وقتی اسم تو را می شنوم ، بی اختیار همه ی خاطراتم رو مرور می کنم.

هرگز فراموش نکردم که تو هیچوقت از من نپرسیدی <چرا؟!>!!

خیلی دیر فهمیدم که دوستت دارم...

متاسفم که فرصتی برای جبران نیست! گرچه من دنبال فرصت اومدم ولی اون ....

زمان ،‌ مهلت دوباره به من نداد. روزهای ما هیچوقت برنگشت و غریبه  ....

نمی دونم چرا اینها رو میگم، اما تصور می کنم که تنهایی این روزها منو وادار میکنه که خاطراتم رو ورق بزنم!!
شاید اگر می موندی ، روزهای سختم اینطور نمی گذشتن و اینطور نفسم رو نمی گرفتن!

تو رو به خدای همه ی دلتنگیهام می سپارم

   + فهیمه ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱٤
    پيام هاي ديگران ()