خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

این روزها خیلی زیاد پیش میاد که بدون هیچ انگیزه ای برای نوشتن ، وبلاگم رو باز کنم و مدت زمان زیادی رو فقط بشینم و ذل بزنم به مردی که برخلاف جاذبه ی زمین و کاملا عمود بر اون بالا میره.

بارها تلاش کردم ولی هرگز نتونستم بر این جاذبه غلبه کنم!!

افکارم خیلی به هم ریخته هستن و من خیلی خسته تر از اونی که برای مرتب کردنشون حوصله کنم.

زندگیم با وجود تمام مشغله هایی که دارم، گاهی اینقدر کسل کننده و یکنواخت میشه که تمام اشتیاقم رو برای ادامه از دست می دم.

نمی دونم چرا، حتی همه ی غم هام هم تکراری شدن؟!! گر چه هیچ علاقه ای هم به داشتن غم و غصه های ورژن جدید ندارم!

با اینکه همیشه خودم میگم که اگر غمی نباشه ، ارزش شادیها رو نمی شه درک کرد، الان میگم: وقتی رنگ شادی خیلی خیلی کم رنگ باشه ، همون بهتر که غمی هم وجود نداشته باشه.

راستش امشب به خودم قول دادم که دیگه با آدمهای دور و برم بحث نکنم و کمتر باهاشون برخورد داشته باشم، برای اونها هم خیلی بهتره (خدا کنه که بتونم روی قولم بایستم)

خوب این خودش میتونه یه حرکت جدید میون اینهمه تکرار باشه. اینطوری خیلی چیزها به خیلی ها هم ثابت میشه.

---------------------

ظاهرا خودِ این بی انگیزگی برای نوشتن، شد یه انگیزه!!

   + فهیمه ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()