خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

به کسی که مدتها با هم نون و نمک خوردیم و اون با وقاهت تمام به خاطر منافعش نمک دون رو شکست و حالا....

 

گاهی خداحافظی خیلی سخت میشه، بخصوص وقتی ...اینقدر که ...

وقتی می ری جلو تا برای آخرین بار توی چشماش نگاه کنی، دلت بد جوری می لرزه

وقتی صداش می کنی تا بگی:‌

" هی فلانی، برای همیشه خداحافظ "، صدات می لرزه و به لکنت می افتی

وقتی دستت رو جلو می بری تا برای آخرین بار توی چشماش نگاه کنی و دستش رو فشار بدی،

یکهو خیسِ عرق می شی و گُر می گیری

وقتی می خوای دستت رو از دستش بکشی، دلت هری می ریزه و بغض چنگ میندازه به گلوت

وقتی بهش پشت می کنی تا بری، چشمات پر از اشک می شن

وقتی قدم اول رو بر می داری، اولین قطره ی اشکت می چکه روی گونه هات ؛

سرت رو بالا می گیری و لبت رو گاز می گیری که مبادا به هِق هِق بیفتی ،

و اون لرزش شونه هات رو ببینه و بفهمه که گریه می کنی

وقتی اینقدر ازش دور می شی که مطمئن باشی که نمی بینتت،

گریه امونت نمیده و می شینی یه گوشه و یه دل سیر گریه می کنی؛

نه برای اینکه دیگه نمی بینیش! برای اینکه دلت به حال لحظه هایی که با اون گذروندی

می سوزه (!)، لحظه هایی که دیگه بر نمی گردن

دلت برای این می سوزه که دیگه دوستی پیشت رنگی نداره و از این به بعد ،

 اگر دوباره کسی، روزی بیاد پیشت و خودش رو " دوستِ تو!" معرفی کنه ،

 اونوقت تو.......!!!

چون یه روزی ، یه جایی ، یه کسی ،‌ توی اوج دوستی بهت خیانت کرده

همیییییییین

 

   + فهیمه ; ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱۱/۱٦
    پيام هاي ديگران ()