خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

وقتی قلم رو بدست گرفتم ، دستام می لرزید، انگار دیگه نوشتن رو از یاد برده بودن

تمام انرژیم رو جمع کردم و قلمم رو روی کاغذ گذاشتم

به نوک قلم چشم دوختم ، هر چه تلاش کردم هیچ اثری روی کاغذ نگذاشت

گویا چیزی برای گفتن نداشت

چشمام رو بستم ، نفس عمیقی کشیدم و دوباره به قلمم چشم دوختم

من روزها بود که چیزی ننوشته بودم و بر خلاف همیشه تمام حرفهام رو فرو برده بودم و حالا دیگه

توانایی نوشتن حتی یک خط رو هم نداشتم

درست مثل اینکه زبانم رو بریده باشند

   + فهیمه ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()