خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

تکيه گاه.....

خسته بود و برای اینکه بتونه نفسی بگیره

                   در راهش ، بر روی سنگی نشست

سنگی که حتی به یک وجب از خاک زمین هم نچسبیده بود

سنگی که هر لحظه میشد تصور کرد

                   که از جا کنده میشه

او به سنگ تکیه داده بود و سنگ به ...!  

   + فهیمه ; ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()