خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

سکوت.........

وقتی وارد شد ، حرفی نزد

به چشماش، چشم دوختم 

بی آنکه حرفی بزنم

ميتونستم نفسهاشو بشمرم و با نفسهاش، نفس بکشم

وقتی اشک ريخت، پا به پاش اشک ريختم

نفس عميقي کشيد و من، تمام حرفهای فرو خوردم رو از سينه بيرون دادم

وقتی داشت ميرفت، برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت

وقتی بهش لبخند زدم ، به آرامی لبخند زد و ... رفت

   + فهیمه ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()