خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

                                

 

خالیم از هر پری

احساسی تهی , سراسر وجودم را گرفته  است

سنگینی بغضی بی دلیل گلویم را می فشارد

قلبم تهی است

چشمانم برای دیدن خوشبختی و لذتهای زندگی کورند

دلم ناراضی است از روزگار

از زندگی به تنگ آمده ام ,

 

             اما باز هم برای همه ی آنچه که می خواهم تلاش میکنم تا از غافله  عقب نمانم

پاهایم خسته اند, ولی هنوز هم در جاده ی زندگی پیش می روند

 

دستانم نهیفند , اما تقدیرم را در مشت گرفته اند

شانه هایم ناتوانند, ولی هنوز بار زندگیم را بر دوش می کشند

میلی به رفتن نیست و برای سکون بی طاقتم , اما کسی مرا به جلو می راند

کسی که گاهی به بودن یا نبودنش , شک می کنم

کسی که قلبم به حضورش گواه می دهد

به یاد می آورم که بسیار , رد پاهایش با رد پاهای خسته ام یکی می شود

کسی که همه ی آنچه را که در توان من نیست با خود می کشد

 کسی که به یقین هست 

 

   + فهیمه ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()