خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

وقتی دستت را می فشارند و رخت رفاقت بر تنت می کنند؛

روزنه ای به روی تو باز می شود.

وقتی نشان لیاقت و دوستی بر سینه ات می نهند؛

و تو دنیا را رو به بالا سیر میکنی

و دیر یا زود زمانی فرا خواهد رسید که باده ی برترین را به دستت میدهند؛

و تو , به ماندگاری آن سوگند می خوری

و شهد شیرین لیاقت را یکجا سر میکشی

غافل از روزیکه تو را خلع لباس و درجه می کنند

و عرشت را با فرش طاق می زنند.

و نه فقط بخاطر حضور دیگری!

برای اینکه جای تو را به دیگری دهند!

و آنوقت, تو می مانی و تظاهرهای باطل و خنده های تصنعی دوستی کاغذی.

و سرانجام , زهرخندها و نگاههای سراسر سوالی

که برای هیچ کس بجز خودت معنایی ندارند و بغضی فروخورده

و دردی تازه که بر دردهای دیگرت افزون گشته.

و باز هم تو, ناچار می شوی که آرام و ساکت دور بایستی و ذره ذره,

 سوختن رویاهای شیرین و دوستیهای بر باد رفته ات را تماشا کنی

و آنی دم نزنی.

اینجاست که عزم را جزم میکنی, برای گذشتن از اهل دروغین وفا

و به انتظار زمان می نشینی و خلوت و سکوت و دوری را ترجیح میدهی,

 تا شاید روزی بتوانی با قلمی سیاه, به یادگار,

 طرحی از روزهای شیرین دوستی ات, روی کاغذ اندوه بکشی

و به دست باد بسپاری.

 

 

   + فهیمه ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
    پيام هاي ديگران ()