خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

يه جواب ناگفته...

آهای! به دوگانگی هایم نخندید!

نخندید به دست نوشته هایم، که نمی دانم زبان دل است یا سر!

ولی نخندید، به آنچه قلمم می نویسد. نخندید به خطم، که اگر دست خط خوشی ندارم،

اما زبانم گویاست!

آری، من می نویسم ... و آنچه می نویسم از دلتنگیهای خودم نیست.

آنچه می نویسم، قصه ی کرده و ناکرده هایم نیست، قصه ی گناهانم!

می نویسم، چون می بینم و می شنوم. می نویسم، چون اشکها و لبخندها را میفهمم.

من از مردمی می نویسم که بغضهای فروخورده ی خود را در سفره های رنگین و خوش عطر

و بوی شامِ شبشان، سِرو می کنند و می بلعند!

       و زهرخندِ زندگی را، جرعه جرعه، سَر می کشند!

از مردمی می نویسم که زبانِ ناله هایشان را بریده اند تا گربه هایِ ملوسِ شهر را سیر کنند!

من از مردمی می نویسم که در عَزا، می خندند و در ولادت ، می گریند!

از مردمی که عصرانه یشان را کنار جویِ خون می خورند!

من از دخترکهایی می نویسم، که بکارتِشان را به زَرق و بَرق عِشقهای بلوغ فروخته اند!

از پسرکهایی که جوانمردی را در سِتاندن می بینند، نَه در بخشیدن!

من از کودکی می نویسم که مَعصومانه، آینده بازی می کند!

از شهری که کِثافت، رنگ را از گونه هایش سِتانده!

من از زمینی می نویسم که در غِفلت، با رِخوَت، می چرخد و می چرخد!

و از زمانی که همه ی رنگها را دیده!

آری، من می نویسم، من دوگانه می نویسم، و تلخ؛

نَه از زبان، من از دِل می نویسم؛ از شکسته دلانِ سَر دَر گٌم؛

آری، می نویسم، گاهی تلخ، گاهی شیرین.

ولی می نویسم از همه ی آنچه با چشم سَر می بینم و با چشم دل می فهمم.

من بجای تو، من بجای ما می نویسم!

پس نخندید، به دوگانگیهایم، به دست نوشته هایم ، به زَبانم نخندید!

 ۸۵.۵.۲۸

 

   + فهیمه ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()