خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

و تو عشق را ساده تر از من نثار آنان می کنی که از ريا صفا می سازند و از صفا ريا .و من گيج تر از هر ساعت گنگ و سر در گم به جهانی می نگرم که مرا همچو ذره ای ناتوان می چرخاند.

و از هميشه گنگ ترم وقتی چشمان معصوم تو و من می گريند و من شرمسار از عشق ساده ام و خلوص مهرم ؛ سر به راهی می نهم که مرا در عمق بی نشانی فرو برد .

اين کار را خواهم کرد ؛ اگر تو هم همچون من ساده بينديشی .

و اينک که بار سفر می بندم برايت يک دست نوشت می گذارم از تباهی !

بخوان و بدان که پست ترين موجودات مردانی هستند که تو ؛ من و باقی اسير آنان ميشويم .

و بزرگترينشان بدنام ترينشانند ؛ وقتی خود را آشکارا به هم نشان می دهند .

و من و تو همچون توپهايی برای سرگرمی آنها هستيم .

می خواهم بگويم ؛ بيشتر بگويم . اما راه دراز است و زمان رفتن

و من ... خسته

 

 

   + فهیمه ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()