خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

بی آنکه بدانم در پس خاطرات کهنه و پوچ تو گم شدم

بی آنکه بدانم , با رفتن تو , خالی شدم از هر چه لبخند و پر شدم از هر چه اندوه

شاید نمی دانی

بی آنکه بخواهم , پشت پنجره ای خالی از عبور تو , بی صدا و بی رمق شدم

می خواهم بدانی که

بی آنکه بخواهم

روزهاست با سنگ قبری خالی و منتظر , همنشین شدم

روزهاست , با باران و بغض و اشک , همصحبت و هم صدا شدم

می دانم که تو هیچ نمی دانی

می دانم , خوب می دانم

   + فهیمه ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
    پيام هاي ديگران ()