خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

** بازم يه شعر قديمی از دل نوشته های قديميم **

اين شعر در تاريخ ۳/۷/۱۳۷۶ سروده شده

و مطمئنا همه ی شما ردپای يه شاعر بزرگ را در آن خواهيد ديد

 

آسمان تاريک است؛

شهر من هم در خواب؛

باد شن می آيد .

 

شهر زيباست،

سبز است

آسمانش آبی است

آفتابش روشن .

 

بلبلان می خوانند

کودکان می خندند ،

در کلاس درسش معرفت می خوانند

همه درويشانش ، دلق می پوشند

عرفان می دانند.

 

مردمان اين شهر

در تلاش و کارند؛

مادرانش ، نخ می ريسند

پارچه می بافند؛

پدرانش همه گندم دارند

داس دارند

خانه ی کاه گلی می سازند

 

آسمان می غرد

شهر و رويايش خيس

خانه هايش ويران

همه ی شهر سياه .

آفتابش پنهان

بلبلانش خاموش

مردمانش بی کار .

 

معرفت مرده

عرفان نيست!

 

آسمان تاريک است

شهر من هم در خواب

باد شن می آيد .

                                            

   + فهیمه ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٤
    پيام هاي ديگران ()