خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

... و تو نفهميدی

 

بی تفاوت به راهی که در پيش داشتم ، به جاده های پشت سرم نگاه میکردم

و هر لحظه در اضطراب محو شدن مسير سريعتر و سريعترميدويدم تا به تو برسم.

تشنگی را از ياد برده بودم و تاول پاهايم ترکيده بود.

ميدويدم و در رويا بودم، روزی را مرور می کردم که تو را ديدم، روزی که فکر

ميکردم تمام روياهايم به حقيقت پيوسته و تمام آرزوهايم .... صدای تو ، نگاه تو

و حتی نفسهايت مرا از زمين بلند ميکرد و به پرواز در می آورد. 

و وقتی تو وارد ميشدی عطر وجودت مرا مست می کرد و مرا از دنيای پر شقاوتی

که در آن دست و پا ميزدم نجات ميداد.

... و تو نفهميدی ... که چه ساده به تو عشق می ورزيدم و تو را میپرستيدم، هر روز

و هر شب ، و تو ، نفهميدی ....

و من ميترسيدم ، از اينکه روزی نتوانم ببينم، از اينکه روزی تو نباشی و از اينکه

روزی نباشد که عطر تن تو ، مرا مست کند.

و تو نفهميدی ...

و من در نگاهم همه چيز را گفتم، وقتی که معصومانه به چشمهای تو خيره ميشدم ،

و حتی ، وقتی که تو با من خداحافظی ميکردی، تا بروی ، برای هميشه . 

همه را گفتم ... اما تو ، باز هم نفهميدی ....

اما افسوس...افسوس که بی تفاوت گذشتی، از من و از تمام روياهای قشنگم،

از من و از تمام عشقم، از من و از ...

و تو گذشتی ...

و من خسته و بی رمق به دنبال تو میگشتم ، تا شايد در گوشه ای ازاين راه ردپای تو را ببينم. 

ولی ... راه ، محو شد و من خسته، بر روی زانوانم افتاده بودم و زمين ... گرم بود ...

که آفتاب در گوشم نجوا کرد ، تمام شد ...

فراموش کن ... برو ... پرواز کن ....برو...

و من ... تشنگی ... و تاول پاهايم ....

و من رفتم، سبک و راحت ...

و من پرواز کردم ، با تو و بی تو ... و تو نفهميدی ...

تو ، بازهم نفهميدی ...   

 

   + فهیمه ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢
    پيام هاي ديگران ()