خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

 

دوست داشتن !!!   یک واژه ی زیبا و رویایی , واژه ای که هر کسی از آن بسته به

احساس و تفکرات خود استفاده می کند.

 نمی دانم من باید این واژه را چگونه برای تو تفسیر کنم . نمی دانم کجا و چه وقت آنرا

 باید به زبان بیاورم .

اما خوب می دانم که وقتی به من می گویی دوستت دارم , تمام قلبم سرشار از حسی, نه

 پر و نه تهی می شود , حسی غریب و آشنا . حسی که گویا سالهاست با من

همراه است . حسی که اکنون بیدار است و گویا از خوابی طولانی برخاسته .

 بارها شنیده ام که باد این لالایی را در گوش زمین زمزمه می کند, بارها شنیده ام که

 درخت این غزل را در گوش امواج بیقرار آب زمزمه می کند , بارها شنیده ام

که ماه این قصه را برای ستاره بازگو میکند . ولی .... ولی نشنیده بودم که

کسی قبل از تو آنرا در گوش من زمزمه کند.

 نه ... کافیست ... نگو که دوستم داری ...

 من دیگر این واژه را می شناسم , بارها وقتی آنرا در گوشم نجوا می کردی , آنرا با

تمام وجود بخش کرده ام , و خوب می دانم که بخش بخش این واژه از چه احساسی

 ريشه گرفته است و خوب می دانم که ... نجوای تو هم مثل لالایی باد در گوش زمین,

مثل غزل درخت در گوش آب و مثل قصه ی ماه در گوش ستاره گذراست,

من خوب می دانم . . . و من هم برای تو خواهم خواند .

 ولی اکنون می خواهم به تعداد نجواهای تو زندگی کنم و به اندازه ی حس غریب و

آشنایی که مرا در بر می گیرد پرواز کنم , تا شاید تمام رویاهای این واژه ی رویایی

 برایم حقیقتی گران باشد, حقیقتی به گرانی زندگی .

 

 

 

 

   + فهیمه ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/٢٩
    پيام هاي ديگران ()