خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

امشب همه چيز را بنفش می بينم

حالا چرا بنفش ؟ خودم هم نميدونم ؛ اما همه چيز برام دلپذير شده همه چيز رنگ تازه ای داره .

ميدونيد ديشب خواب بارون ديدم ؛ از خوابم فقط صدای بارنش يادم مانده و وقتی که صبح از خواب بيدار شدم هوا ابری بود .

بعضی ها ميگن هوای ابری ؛ هوای گرفته و سنگينيه .. ؛ اما من ميگم خيلی قشنگه ؛ چون با خودش برکت مياره و آدم رو به ياد قصه ی غصه هاش ميندازه ؛ غصه ی عشق و دوری .....

و چون من ديشب صدای بارون رو تو خوابم شنيدم - بعد از يک هف... نه دو هفته استنشاق دود و کثافات اين زندگی ماشينی که آخر آخرش مياد و خودمون رو خفه می کنه ؛ همينطور که در طول دو هفته ی اخير کرد - مطمئن بودم و ايمان داشتم که بارون مياد چون ابرها هم شهادت دادند و حالا بيشتر از ۵ ساعته که داره بارون مياد.

صداش آرامش ميده و وجودش برکت و تازگی رو به اين شهر بی خواب پر از دود آورده .

دل گرفتم ميگه که وقت گريست ؛ می گه تو هم با بارون گريه کن ؛ نه از ناراحتی ؛ نه از دلتنگی ؛ می گه گريه کن و دلت رو بشور مثل حالا که بارون هم داره همه چيز رو از سر و روی شهر می شوره .

امشب ميخوام نفسی تازه کنم ؛ ميدونم که تار و پود ما رو با شادی و غصه بافتن و من همينطور که زندگيم رو با شادی سپری ميکنم غصه ها رو هم در آغوش می کشم و شاهد اون همين قلم خاکستريه خزونيمه .

ميخوام ريه هام رو پر از اکسيژن تازه بکنم و تمام انرژی تازگی اون رو برای گذراندن فرداهام نگه دارم ؛ در حاليکه زير لبم زمزمه می کنم که :

بافنده ی روزگار ؛ همه ی تار و پودم رو از شادی و غصه بافته و من غصه ها رو دوست دارم به خاطر همه ی شاديهای بعدش

يادمه روزی هم که «خزان» رو برای تخلصم انتخاب کردم به اين فکر می کردم که :

خزان رو دوست دارم چون از خاکستر در مرگ رفته هايش چيز ديگری متولد می شود ؛ از مرگش ؛ حيات و از نااميديش ؛ اميد.

و امشب به اين فکر ميکردم که اين خزان هم داره تموم ميشه و بستر خزونی طبيعت داره نفسای آخرش رو می کشه و همينطور زندگی و زندگيها ادامه دارند و در اين بين مهم اينه که چه طوری خزونهامون رو بگذرونيم .

حالا فهميدی چرا امشب من همه چيز را بنفش می بينم ؟!
می گن بنفش رنگ پايان انتظاره .

 به اين دليل من همه چيز رو بنفش می بينم که ديگه داره روزهای سخت انتظار برای من هم به پايان می رسه ؛ روزهای تنهايی و خستگی . نمی گم شايد ديگه تنها نباشم و شايد ديگه خسته نباشم ؛ فقط اينو ميدونم که اين قصه هم داره به پايان خودش نزديک ميشه تا جاش رو به قصه ی بعدی بده و همينطور قصه ی بعدی و قصه ی بعدی و ..............

 

 

   + فهیمه ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()