خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

نمیدانم برای چه دست به قلم شدم؟!! فقط احساس خفگی میکنم . فکر اینکه که همه چیز بی ارزش و بی دوام است , تمام وجودم را به تسخیر در آورده , منی که برای لحظه به لحظه ی زندگیم شاید تصمیم و هدفی را تعیین کرده بودم , به نبودن می اندیشم . نه ... منظورم این نیست که می خواهم خودم را از مسئولیت و زندگی خلاص کنم ... خسته شدم,  چرا که تمام آمال و آرزوهایم زیر سوال رفته , که برای چه ؟ و چرا ؟ اینهمه خود را به آب و آتش می زنیم , می جنگیم , می سازیم , برای رسیدن به چه چیزی ؟!!!

 

همه چیز ماهیت پوچی به خود گرفته , از همه کس و همه چیز خسته ام , روزی ادعا می کردم که با این همه فعالیت و دوندگی باز هم از زندگیم راضی نیستم و در فکر ایجاد تحولی عظیم هستم , چیزی که نتنها زندگیم را متحول کند بلکه امید و نیروئی تازه را برای جنگیدن و ساختن در وجودم بیدار کند . اما اکنون ...!! بیزارم از دنیا , می خواهم فریاد بزنم , گریه کنم و رفتن را تجربه کنم . هنوز هم دلیل اینهمه تحول روحی را نمیدانم , گشتم اما چیزی نیافتم ... هیچ چیز !!!

 

آه ..... افسردگی !!! کلمه ای که همیشه انکارش می کردم و می گفتم در هیچ لغت نامه ای معنایی برای آن در نظر گرفته نشده و از ازل هم چنین کلمه ای نبوده و تنها انسانهای ضعیف آنرا برای توجیه عدم توانائیهایشان در مقابله با مصائب خلق کرده اند. ولی نمیدانم , چرا این روزها بیشتر به آن فکر می کنم و به دنبال معنی ای برای آن می گردم ...!!!!!!!!!!!!

 

با چه کسی یا چه کسانی میتوان درد دل کرد که برایت دلیل و برهان نیاورند , نصیحتت نکنند , تحقیرت نکنند که چه و چه و چه...؟؟!!

 

با کدام مشاور میتوان مشورت کرد که درد روحت را درمان کند و خود دردی بر آن نیفزاید ؟؟!!

 

 

امشب خودم خيلی خزونيم

اميدوارم خزان دل شما ِ بهاری باشه

 

   + فهیمه ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()