خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

گوشه ی پنجره ای بنشسته

دل نوميد من از تنهايی

بی توجه به من و اميدم

چشم بسته و برفته به خيالی که در آن

چشم اميد به تنهايی شبها دادست .

 

زير نور مهتاب

همچو سيمرغ ُ چشم دارد

به شکوه ققنوس و به آتش .

 

دل من در پرواز

بال می گشايد به کران آسمان

به افق و بينهايت زمين ُ يعنی عشق .

 

عشق با او به سفر خواهد رفت

سفری پر ز خيال

سفری رويايی

بی توجه به من و جسم من و بند زمين .

بال در بال خيال

شانه به شانه ی عشق ُ می رود تا به خدا

بی توجه به من و جسم من و بند زمين .

 

باز تنها ماندم

نه دلی ُ‌نه عشقی

گوشه ی پنجره ديگر خاليست

دست من سرد و تنم بی جان است

باز هم منتظر اميدم.

 

   + فهیمه ; ۳:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۳۱
    پيام هاي ديگران ()