خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

یه روزی (که خیلی هم دور نیست , تقریبا" 4-۵ ماه قبل) وقتی یه دوست عزیز بهم گفت که دیگه وقتشه و برام توضیح داد که اون چیزی که حتی یک لحظه از ذهنت بگذره یه روزی برات اتفاق میفته ؛ با جدیت تمام گفتم :" میدونم , ولی من الان انرژیم رو روی چیز دیگه ای گذاشتم و تا آخرشم هم هستم " . 
اما واقعیت این بود که همیشه ته دلم از این مطلب ناراضی بودم , چون میدونستم که باید روزی هم به خودم فکر کنم. اما این دایره ی پنج نفره برام خیلی خیلی ارزشمند بود و هست و به هر قیمتی , حتی تباه شدن بهترین سالهای زندگیم حاضر نبودم و نیستم که گزندی بهشون برسه. اما اون شب از ذهنم یه چیزی گذشت و یه تصوری ظاهر و محو شد.
و بالاخره اون روز رسید که تصویر ذهنی من نه به اون دقت , اما با همون شکل اتفاق افتاد. (که ای کاش کاملتر تصویرش کرده بودم)
و حالا... نمی دونم چی میشه و چی برام رقم میخوره , اما میدونم که خودم رو به خدا سپردم.
و انگار همین دیروز بود که این شعر رو بهم داد (گرچه اون روز نمیدونستم این شعر مال کیه!*) ... و انگار همین دیروز بود که ...
 
دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که فشانی بر دوست
راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکباره و ده باره، که صد بار بگو
دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس
                                  دوستت دارم را با من بسیار بگو
*پ.ن: زنده یاد فریدون مشیری
 

   + فهیمه ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

دلم برای گریه های کودکانه ام تنگ شده... برای اشکهای بی دلیلم ... برای بهانه های کوچک

برای آغوش گرم مادرم که وقتی بزرگتر شدم ... خجالت می کشیدم خودم رو میون بازوهای گرمش جا بدم

دلم برای خنده های بی غم و بی دروغم تنگ شده ... برای آرامش روزهای شاد کودکانه ام

برای کودکی پر فاصله ام با بزرگسالی اکنونم ...

   + فهیمه ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()