خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

شاید ...

در گوشه ی دلم جایی خالیست ، چیزی شبیه به سیاهی ، خلأ

 

روزها سپری کردم ، میان عادتهای ِ مُلَوَن ِ آدمیان خاک نشین

تا شاید کسی ؛ نوری برای پر کردن این سیاهی...

 

افسوس که هر چه گشتم، کمتر یافتم

و هر روز از آنچه می خواستم دورتر و دورتر شدم

 

من بی قاعده بازی کردم ، ناشیانه ، ‌به غلط

و درست در حساس ترین لحظه ی بازی خود را در نقطه ی شروع یافتم

 

قاعده ی بازی زمینیان؛ خاک نشینی است و من عشق را میان زمینیان جستجو می کردم ؛

میان خاکیان از افلاکیان می گفتم ... و باختم!!

 

و هنوز ....در گوشه ی دلم جایی خالیست ، چیزی شبیه به سیاهی ، خلأ



هر شب در غیابِ ماه ،‌در میان ِ سوسوی ِ ستاره ها

سیاهی بیش از پیش بر من چیره می شود

 

در خود فرو می روم ، در کنجی خلوت با تمام اندوخته های تنهاییم

و از بیم فرداهای تکرار پذیر ... به خود می پیچم

 

 

پ.ن :

هان ای روزهای آینده ، مرا درمیان تنهاییهایم فرو مَکشید

که نفس از بیم ِ آن در سینه ام حبس می شود

و من حض لحظه های عاشقی را از دست خواهم داد

(پ.ن۲:حض = حظ)

 

   + فهیمه ; ۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٠
    پيام هاي ديگران ()