خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

خدایا صدایت می زنم

با تمام وجود ، هر روز ،‌ هر شب

و هر بار ناتوان تر از قبل

خدایا ، با توام

               حواست کجاست؟

بگو چطور فریاد کنم که ببینی ام؟

بگو چطور سخن بگویم که بشنوی ام؟

به کدام راه به سوی تو قدم بردارم؟

نگاهم کن

       به کدام گناه از من رو گردانی؟

خدایا ،‌ با توام ............. حواست کجاست؟

این روزها یه چیز تازه یاد گرفتم:

                    اینکه اگر به کسی نگی به یادتم، حالت رو نمی پرسه

بعد از یک هفته هنوز توی تب می سوزم و بدتر از همه اینکه از زندگی و درسم افتادم

.......... بازم خیلی آشفته ام
                

   + فهیمه ; ۳:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

این روزها خیلی زیاد پیش میاد که بدون هیچ انگیزه ای برای نوشتن ، وبلاگم رو باز کنم و مدت زمان زیادی رو فقط بشینم و ذل بزنم به مردی که برخلاف جاذبه ی زمین و کاملا عمود بر اون بالا میره.

بارها تلاش کردم ولی هرگز نتونستم بر این جاذبه غلبه کنم!!

افکارم خیلی به هم ریخته هستن و من خیلی خسته تر از اونی که برای مرتب کردنشون حوصله کنم.

زندگیم با وجود تمام مشغله هایی که دارم، گاهی اینقدر کسل کننده و یکنواخت میشه که تمام اشتیاقم رو برای ادامه از دست می دم.

نمی دونم چرا، حتی همه ی غم هام هم تکراری شدن؟!! گر چه هیچ علاقه ای هم به داشتن غم و غصه های ورژن جدید ندارم!

با اینکه همیشه خودم میگم که اگر غمی نباشه ، ارزش شادیها رو نمی شه درک کرد، الان میگم: وقتی رنگ شادی خیلی خیلی کم رنگ باشه ، همون بهتر که غمی هم وجود نداشته باشه.

راستش امشب به خودم قول دادم که دیگه با آدمهای دور و برم بحث نکنم و کمتر باهاشون برخورد داشته باشم، برای اونها هم خیلی بهتره (خدا کنه که بتونم روی قولم بایستم)

خوب این خودش میتونه یه حرکت جدید میون اینهمه تکرار باشه. اینطوری خیلی چیزها به خیلی ها هم ثابت میشه.

---------------------

ظاهرا خودِ این بی انگیزگی برای نوشتن، شد یه انگیزه!!

   + فهیمه ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

زخم

هر چه می گذرد بر حجم تو خالی قلب ها افزوده می شود و هر چه می گذرد بیشتر از پیش انسانها سطحی نگر می شوند و عمق ها و حجم ها را از یاد می برند و فراموش می کنند که هر زخمی, اثری دارد

 وقتی بر تنی, زخمی می نشیند, برای درمان آن مرحمی را باید و زمانی که اثر آن از بین برود

هر چه زخم عمیق تر و کاری تر , اثر آن ماندنی تر

 و اغلب فراموش می کنند که زخمی که بر روح می نشیند نیز اثری دارد و گاهی زمان بیشتری برای درمان آن لازم است

و عادت می کنند که تنها به هر چه با چشم سر قابل دیدن است توجه کنند

 زخم , زخم است. چه بر روح بنشیند و چه بر تن

 

 

 زخم هایم را, کسی حرمتی نیست  

   + فهیمه ; ٢:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

 

به من میگن شاد باش

                                خوب دیگه، چه جوری باید شاد بود؟!!

مگه نیشِ آدم، از بنا گوشش بیشتر باز می شه؟

میگن بخند، تا زندگی به روت بخنده!

والا این زندگی ای که من می بینم، پر روتر از این حرفهاست. هی ما می خندیم، هی اون می خنده. بعدم ما فکر می کنیم که زندگی داره به ما لبخند می زنه

آخر سر هم کاشف به عمل میاد که داره به ... ما میخنده !!!!!

ای بابا، منم می خندم، منم بلدم بخندم، منم بلدم خوب زندگی کنم.

حالا یه کم یواشکی زندگی رو نوشتن ک دیگه این حرفها رو نداره و نمیشه مهر تایید روی نا امیدیِ من که !!!

اگر گاهی یه جورایی می نویسم، واسه خاطر روزهاییِ که شب می کنم. که البته دست منم نیست

من فقط می تونم یه کاری کنم که آخر روزم یه کم مثل فیلمهای هندی، خوب تموم بشه

گر چه بعضی اوقات هوس می کنه که آخرش رو درام تموم کنه(یعنی همون فیلم هندی گریه دار)

به هر حال، ما که افتادیم رو دُور کَل کَل کردن با زندگی، حالا تا کی؟

                                                                                 خدا میدونه. ما که پایه ایم

   + فهیمه ; ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٥
    پيام هاي ديگران ()