خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

تکيه گاه.....

خسته بود و برای اینکه بتونه نفسی بگیره

                   در راهش ، بر روی سنگی نشست

سنگی که حتی به یک وجب از خاک زمین هم نچسبیده بود

سنگی که هر لحظه میشد تصور کرد

                   که از جا کنده میشه

او به سنگ تکیه داده بود و سنگ به ...!  

   + فهیمه ; ٦:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

سکوت.........

وقتی وارد شد ، حرفی نزد

به چشماش، چشم دوختم 

بی آنکه حرفی بزنم

ميتونستم نفسهاشو بشمرم و با نفسهاش، نفس بکشم

وقتی اشک ريخت، پا به پاش اشک ريختم

نفس عميقي کشيد و من، تمام حرفهای فرو خوردم رو از سينه بيرون دادم

وقتی داشت ميرفت، برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت

وقتی بهش لبخند زدم ، به آرامی لبخند زد و ... رفت

   + فهیمه ; ٢:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

                                

 

خالیم از هر پری

احساسی تهی , سراسر وجودم را گرفته  است

سنگینی بغضی بی دلیل گلویم را می فشارد

قلبم تهی است

چشمانم برای دیدن خوشبختی و لذتهای زندگی کورند

دلم ناراضی است از روزگار

از زندگی به تنگ آمده ام ,

 

             اما باز هم برای همه ی آنچه که می خواهم تلاش میکنم تا از غافله  عقب نمانم

پاهایم خسته اند, ولی هنوز هم در جاده ی زندگی پیش می روند

 

دستانم نهیفند , اما تقدیرم را در مشت گرفته اند

شانه هایم ناتوانند, ولی هنوز بار زندگیم را بر دوش می کشند

میلی به رفتن نیست و برای سکون بی طاقتم , اما کسی مرا به جلو می راند

کسی که گاهی به بودن یا نبودنش , شک می کنم

کسی که قلبم به حضورش گواه می دهد

به یاد می آورم که بسیار , رد پاهایش با رد پاهای خسته ام یکی می شود

کسی که همه ی آنچه را که در توان من نیست با خود می کشد

 کسی که به یقین هست 

 

   + فهیمه ; ۳:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٩
    پيام هاي ديگران ()

. . . و تو که میخوانی. . .

قول دادم که از خاکستری و بدی روزگار کمتر بنویسم ،  اما حالا فقط دنبال راهی هستم
 که وجودم رو تسکین بدم .
فقط میتونم بگم که خیلی پستِ . روزگار رو میگم. خیلی ی ی ی ی
شاید با مرور يکی از دلنوشته هام آروم بشم.
-----------------------

شاید روزی من هم , همچون دیگران منفور و محکوم به جدایی شوم و شاید هم مهر ابدیت و جاودانگی را , بر پیشانی دوستی ام خلق کنم. با من است و تو, و روزگار!

ما همه و ما هر دو؛ مهره های بازی این روزگاریم؛ خواه رفتنی , خواه ماندنی. می دویم , می پذیریم و انتخاب می کنیم و او فقط می گذرد!!!

حقیقتی است تلخ , و گاهی شیرین , که فرار از آن بر وجدانمان سنگینی خواهد کرد و ایستادگی و مقابله با آن , بر شهامتمان خواهد افزود.

تمام این تعریف ها و تعارف ها , همه مقدمه ایست بر واقعیت های دیگر , که مهر درستی و راستی را بر آنها می زند.

من, چه ماندگار و چه رفتنی ,.....  نصیحت نمی کنم یا ارشاد, فقط اعتراف میکنم و حک میکنم بر دلی که شاید کم , اما می شناسمش؛ و چه بسا که بیشتر از تو با خودم سخن میگویم , با ما !!!

پس تو هم با من بخوان که :

ارزش زندگی , بسیار بالاتر از هر اتفاق و اتهام است.

زندگی زیباست , دقیقا" همانطور که در ذات یگانه خالق هستی می گنجد. چرا که در ذات او , چیزی جز زیبایی, راستی و درستی نمی گنجد!

پس ...         آنگونه به زندگی نگاه کنیم و زندگی کنیم, که باید؛ ... و آنگونه بایستیم و بیندیشیم و ببینیم که برماست.

                 هر چه هست, بیش است از,  خور و خواب و آلایش و زایش.

ما زنده ایم که نیکو زیستن را , فراتر از کیش و مذهب تجربه کنیم و در این مسیر باید از کنار زشتی ها , دروغ ها و ناصافی ها آسوده و آرام گذشت. بی آنکه بر قلب و روح مان خدشه ای وارد و یا تیرگی ای حک شود.

تیرگی ها و زشتی ها حقیقت اند , اما بر دامان ما , به مانند سنگ سستی هستند که هر لحظه به افتادن تهدیدمان می کنند.

باید به بدیها نگاه کرد و تاملی آنی؛ نه آنقدر عمیق که از دیدن هر چه زیبایی و راستی است, باز ماند. زیرا بدون زشت, زیبا و بدون دروغ , راست معنی ندارد .

همیشه تیرگی ها برروشنی ها غالبند . پس از کنار آنها آنگونه بگذریم که آلوده نشویم!

و به نزدیک ترین هایی بیندیشیم, که بر ماندگاری آنها شکی نیست. چرا که تنها آنها ارزش دیدن را دارند.

آن کس که ماندنی است , خود خواهد ماند , نه با جبر , بلکه به میل و رغبت.

آری , بهتر آنست که بر لذتها, روزها و انسانهای گذرا دل نبدیم که زود می گذرند, زودتر از آنچه بخواهیم.

روزگار اینطور ورق می خورد؛ اگر نیک اراده کنیم , نیک است و اگر بد , ...

چشم ها را باز کنیم تا ببینند , روشنی هایی را که در مقابل بوده و هست , و تا بحال ندیده اند.

   + فهیمه ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٧
    پيام هاي ديگران ()