خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

از میان آدمهایی بر می گشتم که دردی جز اخلاق تند دوست پسرشون یا به مد نبودن دوست دخترشون نداشتن. آدمهایی که پول خرد توی جیبشون رو خرج روزی یک پاکت سیگارشون می کردن. آدمهایی که حتی به خودشون زحمت نمیدن که تصور کنن چند نفر توی این شهر , واسه امرار معاششون محتاج همون پولی هستن که اونا با بی قیدی دودش میکنن !!

از دیدن اونها حالت تهوع داشتم و از فکر کردن به اونها و اینکه مجبور شدم دو- سه ساعت قیافه ها و رفتارشون رو تحمل کنم , از خودم بدم می یومد.

خسته و زار, با کلی دلشوره از دیر رسیدنم به خونه , در حالی که خودم رو توی کت زوار در رفته زمستونیم محفوظ کرده بودم , و مدام خودم رو به خاطر ساعاتی که تباه کرده بودم سرزنش می کردم , روی یکی از صندلیهای قطار مترو نشستم. نگاهی به اطرافم انداختم , به آدمهایی که بعد از یه روز خوب یا بد, خسته و ساکت روی صندلیها لم داده بودند. آدمهایی که معلوم نبود کی هستن و توی ذهنشون چی می گذره ؟! آدمهایی که نمی دونستم از کدوم دستن؟؟!!!

توی همین افکار بودم که جمعیتی که سعی می کردند تا به باقی صندلیهای خالی قطار برسند وارد واگن شدند. در میان همه ی اونها زن جوانی وارد شد که بر خلاف بقیه به دنبال جای خالی برای نشستن و یا ایستادن نبود! قدم اول رو که توی واگن گذاشت شروع کردن به گفتن که:

خانوما بادکنک, همه رنگ , بسته ای  200 تومن ؛ یه دونه نخر 100 تومن , یه بسته بخر 200 تومن. خانوما...

و همین طور در طول واگن قدم بر می داشت.

وقتی رد شد, زن سالخورده ای با صورتی کبود از سرما وارد شد که می گفت:

زعفرون علاء, زیره ی سبز, زیره ی سیاه, سنجد, عناب.زعفرون علاء, زیره ی سبز, زیره ی ....

معلوم بود که صورتش از درد روزگار و باری که به دوش میکشید , تکیده بود.

در میان جمعیتی که با نگاههای متعجب , بی تفاوت و یا سرزنش آمیزشون آنها رو ورانداز میکردند, آرام آرام حرکت می کردند و نگاهشون برای دستی که قصد خرید داشته باشه , دو دو می زد .

دوباره نگاهی به اطرافم انداختم و همه رو از نظر گذروندم اما میلی برای کمک به آنها ندیدم . همان لحظه صدای پیرزن که خدا را به آرامی و با ناله صدا  می کرد توجهم رو جلب کرد. به سمت صدا برگشتم که دیدم مقابلم ایستاده و به اطرافش نگاه می کنه. انگار آماده بود التماس کنه تا ازش چیزی بخرن. صورتش رو به سمت من چرخوند و یکدفعه نگاهش با نگاهم گره خورد !! از شرم سرم رو به زیر انداختم تا از کنارم رد شد.

آخه نه اون گدا بود که به 100 تومن توی جیب من رضایت بده و نه من پولی برای خرید چند مثقال ناقابل زیره یا زعفران همراه داشتم!! خیس عرق شده بودم . خدا میدونه اون زن چقدر به پول نیاز داشت و یا چند تا بچه توی خونه منتظرش بودند تا با دست پر به خونه برگرده و نونی رو برای شام شبشون با خودش ببره!!

توی همین افکار غرق بودم که دختری که روبروم ایستاده بود , سری تکان داد و گفت:

بعضی ها واسه یه لقمه نون, چه کارا که نمی کنن؟!!!

سرم رو بلند کردم و با حالتی تدافعی, انگار که می خواستم دینم رو به اون زن ادا کنم, گفتم:

"وقتی محتاج یه لقمه نون باشی و غرور و شخصیتت بهت اجازه نده که گدایی کنی, مجبور می شی که این کار  بکنی."

نگاهی بهم انداخت و با یه لبخند مسخره گفت:

"آره , راست می گی! باید قدر باباهامونو بدونیم ."

و بعد از گفتن این جمله ی احمقانه ، بلافاصله خودش رو با صحبت کردن با همراهش مشغول کرد. گویا می خواست خودش رو از نگاه من دور کنه !

سر و وضعش رو که از نظر گذروندم , به نظرم یه دختر عامی با یه خانواده ی متوسط متعلق به جنوب شهر آمد که خودشو پشت لباسهای پرچین مثلا" مد روز و آرایش غلیظش مخفی کرده بود !

با خودم گفتم: تا وقتی ماها مثلا" جوونهای درس خونده و روشنفکرای آینده این مملکتیم, و فرق یه آدم گدا و بی عار رو با یه آدم با آبرو نمیدونیم؛ آدمهایی مثل این دو زن که از دو نسل کاملا" متفاوت بودند, زیادن !

ما هنوز بلد نیستیم که به نیاز هم شک نکنیم ! هنوز از همدیگه خجالت میکشیم که دست توی جیبمون ببریم و پول خردمون رو به کسی ببخشیم. چون فکر میکنیم که اینکار به شخصیت و پرستیژمون لطمه می زنه!

هنوز بلد نیستیم که ابراز نیاز و دردمندی کسی رو زشت و وقیه ندونیم !

چطور می تونیم توقع داشته باشیم که با خیال راحت زندگی کنیم و اسم خودمونو بگذاریم انسان(!) و کسی رو که نخواسته فریاد بکشه که محتاجه یا نخواسته از روی تندگدستی, گدایی یا دزدی کنه ,متهم به بی... نکنیم ؟!

واقعا" چطور میتونیم ؟؟!!

فقط بلدیم شعار بدیم که:

          {بنی آدم اعضای یکدیگرند .../ چو عضوی به درد آورد روزگار ...}

من منکر این نیستم که عده ای از آدما دنبال سود جویی از عواطف دیگران هستن و به قول اون دختر, دست به هر کاری می زنن!! ولی اون هر کاری, اسمش تکدی گری و دزدیه ! نه دست فروشیه یه زن با آبرو , برای یه لقمه نون!

نمی دونم اون دختری که اینطور بی فکر و سطحی و سریع اظهار نظر کرد, به این فکر کرده که ممکنه هر کدوم از این خانومها چند تا بچه داشته باشن؟!

خیلی دوست دارم بدونم که همین خانوم ، وقتی از کنار پسر بچه ای که توی شبهای سرد پائیز و زمستون روی یه تکه مقوا , بساط درس و مشقش رو در پناه نور یه بانک تعطیل, توی یکی از فلکه های پر گذر این شهر, کنار یه ترازو , پهن میکنه , رد میشه , چه عکس العملی نشون میده ؟؟ آیا با دیدن این صحنه بازم می تونه جملش رو تکرار کنه و همونطور, سطحی اظهار نظر بکنه؟؟!!

خدا میدونه که چند نفر برای نون شبشون چشم به دستای کوچیکه اون پسر بچه دوختن؟؟ فقط خدا میدونه. 

   + فهیمه ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

پرتره - از احمد عزتی - Foto.ir

پرتره - از احمد عزتی - Foto.ir

    

امروز شکر خدا روز تقریبا خوبی بود. نمیشه نادیده گرفت که در حاشیه ی

روز سایه ی سنگینی از غصه هم بود که با تمام قوا سعی کردیم که اونو دور

 کنیم. این سایه ی سنگین هم مربوط میشه به اینکه عموی یکی از دوستانم

انتهای هفته ی قبل فوت کردن و هفته ی آینده هم سال پدر یکی دیگه از

دوستان عزیزمه . با هر دوشون هم دردی میکنم.

و اما ... اون یکی دوست که همیشه مشوق اصلی من توی نوشتنم بود در

حدود دو هفته ست که از حمایتش استعفا داد و امروز هم کاملا رسمیش کرد.

میدونید برام جالب بود که بعد از خوندن دو نوشته ی آخرم که اصلا

جای گذاشتن توی وب رو نداره (!!) بهم گفت: فهیمه خیلی ناامید و

غمگین مینویسی! قبلا به چشمم نیومده بود! (این حرفش بر میگرده به

یه تحول بزرگ که این اواخر توی روند زندگیش افتاده که من از این بابت

واقعا خوشحالم). گرچه خیلی تعجب کردم .

تصمیم گرفتم که از نوشته های خاکستریم کم کنم. البته این منوت میشه به

تصمیمی که یک ماهه روش دارم فکر میکنم و میخوام با همین دوستم به

یه کلاس عالی برم که بتونم به افکارم شکل و رنگ تازه بدم .

با توجه به این نکته که رنگ خاکستری همیشه هست ، اما میشه توی

ترکیب رنگهای زندگی ازش کمتر استفاده کرد.

   + فهیمه ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

وقتی دستت را می فشارند و رخت رفاقت بر تنت می کنند؛

روزنه ای به روی تو باز می شود.

وقتی نشان لیاقت و دوستی بر سینه ات می نهند؛

و تو دنیا را رو به بالا سیر میکنی

و دیر یا زود زمانی فرا خواهد رسید که باده ی برترین را به دستت میدهند؛

و تو , به ماندگاری آن سوگند می خوری

و شهد شیرین لیاقت را یکجا سر میکشی

غافل از روزیکه تو را خلع لباس و درجه می کنند

و عرشت را با فرش طاق می زنند.

و نه فقط بخاطر حضور دیگری!

برای اینکه جای تو را به دیگری دهند!

و آنوقت, تو می مانی و تظاهرهای باطل و خنده های تصنعی دوستی کاغذی.

و سرانجام , زهرخندها و نگاههای سراسر سوالی

که برای هیچ کس بجز خودت معنایی ندارند و بغضی فروخورده

و دردی تازه که بر دردهای دیگرت افزون گشته.

و باز هم تو, ناچار می شوی که آرام و ساکت دور بایستی و ذره ذره,

 سوختن رویاهای شیرین و دوستیهای بر باد رفته ات را تماشا کنی

و آنی دم نزنی.

اینجاست که عزم را جزم میکنی, برای گذشتن از اهل دروغین وفا

و به انتظار زمان می نشینی و خلوت و سکوت و دوری را ترجیح میدهی,

 تا شاید روزی بتوانی با قلمی سیاه, به یادگار,

 طرحی از روزهای شیرین دوستی ات, روی کاغذ اندوه بکشی

و به دست باد بسپاری.

 

 

   + فهیمه ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

يه جواب ناگفته...

آهای! به دوگانگی هایم نخندید!

نخندید به دست نوشته هایم، که نمی دانم زبان دل است یا سر!

ولی نخندید، به آنچه قلمم می نویسد. نخندید به خطم، که اگر دست خط خوشی ندارم،

اما زبانم گویاست!

آری، من می نویسم ... و آنچه می نویسم از دلتنگیهای خودم نیست.

آنچه می نویسم، قصه ی کرده و ناکرده هایم نیست، قصه ی گناهانم!

می نویسم، چون می بینم و می شنوم. می نویسم، چون اشکها و لبخندها را میفهمم.

من از مردمی می نویسم که بغضهای فروخورده ی خود را در سفره های رنگین و خوش عطر

و بوی شامِ شبشان، سِرو می کنند و می بلعند!

       و زهرخندِ زندگی را، جرعه جرعه، سَر می کشند!

از مردمی می نویسم که زبانِ ناله هایشان را بریده اند تا گربه هایِ ملوسِ شهر را سیر کنند!

من از مردمی می نویسم که در عَزا، می خندند و در ولادت ، می گریند!

از مردمی که عصرانه یشان را کنار جویِ خون می خورند!

من از دخترکهایی می نویسم، که بکارتِشان را به زَرق و بَرق عِشقهای بلوغ فروخته اند!

از پسرکهایی که جوانمردی را در سِتاندن می بینند، نَه در بخشیدن!

من از کودکی می نویسم که مَعصومانه، آینده بازی می کند!

از شهری که کِثافت، رنگ را از گونه هایش سِتانده!

من از زمینی می نویسم که در غِفلت، با رِخوَت، می چرخد و می چرخد!

و از زمانی که همه ی رنگها را دیده!

آری، من می نویسم، من دوگانه می نویسم، و تلخ؛

نَه از زبان، من از دِل می نویسم؛ از شکسته دلانِ سَر دَر گٌم؛

آری، می نویسم، گاهی تلخ، گاهی شیرین.

ولی می نویسم از همه ی آنچه با چشم سَر می بینم و با چشم دل می فهمم.

من بجای تو، من بجای ما می نویسم!

پس نخندید، به دوگانگیهایم، به دست نوشته هایم ، به زَبانم نخندید!

 ۸۵.۵.۲۸

 

   + فهیمه ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۸/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

     

          

مرا به بند کشیده اند

در دنیایی مملو از هیاهوهای پوچ

در دنیایی مملو از التهاب و تقلا برای رسیدن به پست ترین های خاکی

آری، پاهایم در زمین ریشه دوانده اند

و دستانم در زنجیر بشارتهای پر رنگ و لعاب و پوشالی زمینی به اسارت کشیده شده اند

و من .... منگ و سرگردان

غرق در کابوس زندگی ای طاقت فرسا

با رنگهای دروغین و عشق بازیهای پست، سرگرم شده ام

افکارم را سر کشیده ام و عقلم را در دست گرفته ام

و غافل مانده ام از آمد و شدهای ستاره های دنباله داری که می توانند آرزوهایم را برآورده کنند

   + فهیمه ; ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

بی آنکه بدانم در پس خاطرات کهنه و پوچ تو گم شدم

بی آنکه بدانم , با رفتن تو , خالی شدم از هر چه لبخند و پر شدم از هر چه اندوه

شاید نمی دانی

بی آنکه بخواهم , پشت پنجره ای خالی از عبور تو , بی صدا و بی رمق شدم

می خواهم بدانی که

بی آنکه بخواهم

روزهاست با سنگ قبری خالی و منتظر , همنشین شدم

روزهاست , با باران و بغض و اشک , همصحبت و هم صدا شدم

می دانم که تو هیچ نمی دانی

می دانم , خوب می دانم

   + فهیمه ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٧
    پيام هاي ديگران ()