خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

وقتی قلم رو بدست گرفتم ، دستام می لرزید، انگار دیگه نوشتن رو از یاد برده بودن

تمام انرژیم رو جمع کردم و قلمم رو روی کاغذ گذاشتم

به نوک قلم چشم دوختم ، هر چه تلاش کردم هیچ اثری روی کاغذ نگذاشت

گویا چیزی برای گفتن نداشت

چشمام رو بستم ، نفس عمیقی کشیدم و دوباره به قلمم چشم دوختم

من روزها بود که چیزی ننوشته بودم و بر خلاف همیشه تمام حرفهام رو فرو برده بودم و حالا دیگه

توانایی نوشتن حتی یک خط رو هم نداشتم

درست مثل اینکه زبانم رو بریده باشند

   + فهیمه ; ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

 

جالبه که آدم ۱۰ روز از روز تولدش بگذره و حتی فرصت نکنه که بهش فکر کنه!

واسه من که اتفاق افتاد

حتی تا همین دیشب اصلا یادم نبود که یک سال دیگه هم از عمرم گذشت ،

و اگر بخوام بهتر بگم یک سال بزرگتر شدم (بازم میگم ، چون اینروزا سرم شلوغه)

تصور کنید که وقتی کامنت ها و تبریک ها رو دیشب خوندم چه حالی شدم

حس غریبیه ، بعد از ۱۰ روز تازه یادم افتاد که (؟۲) سالمه.

تازه یادم افتاد که باید یه اسکن اساسی روی زندگیم داشته باشم تا هر چی ویروس احتمالیه بشناسم و بعد...

و بعد میمونه یه ویروس اسکنر قوی که همه ی این ویروسها رو از تو زندگیم بندازم بیرون

ولی بدیش اینجاست که هنوز هم وقت ندارم

   + فهیمه ; ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

حرف از فاصله که به میان میاد، همه یه راه طولانی ، یه چیزی مثل فاصله ی دو نقطه رو از هم تصور میکنیم.

اما اصل فاصله چیز دیگه ایه. فاصله ها رو خود ما میسازیم!!!!!

اما ،

...همه ی ما توی پیله زندگی می کنیم.

پیله هایی که خودمون با دست خودمون می سازیم. پیله هایی برای جدا شدن و فاصله گرفتن از دیگران.

پیله هایی که هیچ چیز، حتی عشق و محبت نمی تونه به داخلشون نفوذ نمیکنه!!!

...و میون دیوارهایی از غرور و نخوت می نشینیم تا مبادا مجبور بشیم به احساسات کسی پاسخ بدیم.

...و در انتهای جاده ای بنام فاصله می ایستیم.

جاده ای از جنس گذشته ، تا مجبور نشیم بدنبال زندگی ای تازه با آدمهای جدید بگردیم.

چون می ترسیم از میون دیوارهای حسرت و خاطره های خاک خورده و پوسیده و اشتباهاتمون پا به بیرون بذاریم و

هوای تازه رو استنشاق کنیم و با همون آدمهای مرده و روزها و ثانیه هایی که هیچ وقت بر نمی گردن زندگی میکنیم.

تا مبادا دنیا رو جایی به غیر از خاطره و حسرت ببینیم. چون از تجربه کردن دوباره وحشت داریم و به زندگی کردن میون یک

عالمه حسرت و خاطره و سایه عادت کردیم!!!!

غافل از اینکه میشه از نو شروع کرد ، با آدمهای جدید و ثانیه ها و روزهای جدیدتر و یادمون میره که همین لحظه ها هم

 روزی برای ما لحظه های از دست رفته ای هستن که دیگه برنمی گردن!!!

آره .....ما آدمها گاهی توی پیله هایی از جنس سکوت و بی قیدی می نشینیم تا مبادا صدای کسی رو بشنویم و دستش رو

بگیریم یا حداقل به حرفهاش گوش بدیم!!

و روزی به نقطه ای می رسیم که دیگه حتی صدای خودمون رو هم نمی شنویم!!!!!

ما معنی فاصله ها رو نمی فهمیم، فاصله هایی که خودمون می سازیم ، تا جدا از دیگران بشینیم.

آره.... ما واقعا معنی فاصله رو نمی فهمیم!!

ما نمی فهمیم که همین پیله ها و فاصله ها و دیوارهایی که می سازیم روزی به ضرر خود ما تموم میشن. و روزی میرسه که ما

 رو به قهقرای انزوا و تنهایی می اندازن!!!

معنی فاصله ها رو نمی فهمیم ،

و اگر روزی کسی پیدا بشه که بخواد این فاصله ها رو کنار بزنه، چشمها و گوشهامون رو می بندیم و پشت بهش می ایستیم

که حتی شاهد تقلاهاش نباشیم و اونقدر منتظر می مونیم تا روزی برسه که اونم مجبور بشه خودش رو توی یکی از همین پیله ها ، بین همین دیوارها و در انتهای یکی از همین فاصله ها محبوس بکنه .

حالا واقعا فاصله یعنی چی؟؟!!

   + فهیمه ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

از میان همه ی نعمتهای زندگی عشق  را بر می گزینم

چرا که جاودانه ترین و پایدارترین اثریست

که از خود باقی خواهم گذاشت

   + فهیمه ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()