خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

 

پائيز خسته ؛ داره کم کم جاش و به زمستان تازه نفس ميده .

زمستان هم می خواد با يک سلام طولانی ؛ آمدنش رو به همه اعلام کنه .

اين سلام طولانی بر شما باد .

 

********************************

 

امشب يه کم بيشتر برای دعا کردن فرصت داريم

مراقب باشيم که از دستش نديم 

من رو هم فراموش نکنيد 

 

يلداتون مبارک

 

                

   + فهیمه ; ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۳٠
    پيام هاي ديگران ()

دوستان خوبم ...

درود هزاران بهار بر شما

 

 

چه خوب و دوست داشتنیه که وقتی میای وبلاگتو باز می کنی , ببینی دوستای خوبی داری که حالا که بعد از مدتها دست به قلم شدی و شروع کردی به نوشتن , همراهیت میکنن یا ازت انتقاد میکنن

 

اما امشب تصمیم گرفتم که به اینهمه حس قشنگ جواب بدم و قلمم رو طور دیگه ای بچرخونم

 

عاطفه ی عزیز :

         حالا که خودت تصمیم نداری چیزی رو بروز بدی باید به همه بگم که این تو بودی که گفتی " خیلی وقتها چه زود دیر میشه " و باز هم این تو بودی که گفتی " فقط عاشق میفهمه که عاشق چی میگه " و با این جملات حسهای قشنگی رو به من هدیه دادی

امیدوارم که همیشه عشقت برات بمونه

 

دوست عزیزم Busy Silence  :

       اول باید ازتون سپاسگذار باشم به خاطر اینهمه لطفی که نسبت به من و برگ برگ این نوشته های خزونی دارین . خیلی خوشحالم میکینین با حرفهای قشنگ و پر معنیتون . خیلی از جملات شما , من رو به شدت به فکر میندازه ... و اما در مورد انتخاب یه شهر در خواب , خیلی دوست دارم که رویای شهری رو در سر بپرورونم که خواب به خودش ببینه و شاید گاهی به نقطه ای رسیدم که آرزوی چنین شهری رو هم کردم و منکر اون نیستم اما شهر از هر دو نوعش مصائب خودش رو داره و چه فاجعه ایست شهری بی خواب که (مردمش) از بی خوابی با چشمهای باز به خواب فرو برند مثل کوری که دو چشم سالم داره اما چشمهاش سویی برای دیدن نداره , و اینجاست که موندنیها میمونند به این دلیل که یا نمیفهمند که دارند توی این شهر به ظاهر بی خواب میگندند و یا اینکه اگر هم میفهمند توانایی رفتن ندارند و یا نمیتونن برن (و همون طور که شما گفتید این یک تراژدیست و من با شما موافقم) و این سرنوشت نیست که از ما یا از اینها قهرمان میسازه , بلکه ماییم که قهرمان پروری میکنیم که شاید بتونیم روی همه چیز پرده ای بکشیم و اونها رو مخفی کنیم .

و اما ....... به خاطر میسپارم که گفتید : " کسانی پیدا میشن که دروغ را با نگاه به حقیقت تبدیل مکنن "

خوشحالم که حرفهام براتون آشناست .... این نشون میده که من خیلی هم تنها نبودم ..... و قطعا" شما هم میفهمید که این قلم , با کدوم دست روی صفحه میرقصه و مینویسه.

 

خواهر عزیزم سعیده :

        با اینکه به تعداد کامنت های آقای Busy Silence حسودیت شده ولی میخوام بگم که همه بدونن که به خاطر همه ی قوت قلبهایی که بهم دادی تا نوشتن رو ادامه بدم و نگذارم که جوهر وجودم خشک بشه ازت یه دنیا ممنونم و دوستت دارم

فهیمه ی تو همونه که دست روی قلبش گذاشته تا زخماش دهن باز نکنه , همونه که به خنده های یه روزه و دو روزه ی این دنیا دل خوش کرده که یه وقت بارونهای قشنگ هواییش نکنن که یه وقت بغض دلش بترکه , فهیمه ی تو اونیه که با همه ی درداش بازم میخنده که بخندونه و مینویسه که آروم بگیره

بازم میگم دوستت دارم و میدونم و همه جا گفتم که داشتنه خواهری مثل تو یه نعمته

 

 

 

 

 

 

دلای دوست داشتنیتون پر از خزانهای ماندگار باشه

 

   + فهیمه ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

عاشقی !!

 

امروز يه دوست بهم گفت :

 فقط عاشق ميفهمه که عاشق چی ميگه ...

 منم ميگم فقط عاشق ميفهمه که عاشق چی ميکشه .........

 

 

   + فهیمه ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

امشب همه چيز را بنفش می بينم

حالا چرا بنفش ؟ خودم هم نميدونم ؛ اما همه چيز برام دلپذير شده همه چيز رنگ تازه ای داره .

ميدونيد ديشب خواب بارون ديدم ؛ از خوابم فقط صدای بارنش يادم مانده و وقتی که صبح از خواب بيدار شدم هوا ابری بود .

بعضی ها ميگن هوای ابری ؛ هوای گرفته و سنگينيه .. ؛ اما من ميگم خيلی قشنگه ؛ چون با خودش برکت مياره و آدم رو به ياد قصه ی غصه هاش ميندازه ؛ غصه ی عشق و دوری .....

و چون من ديشب صدای بارون رو تو خوابم شنيدم - بعد از يک هف... نه دو هفته استنشاق دود و کثافات اين زندگی ماشينی که آخر آخرش مياد و خودمون رو خفه می کنه ؛ همينطور که در طول دو هفته ی اخير کرد - مطمئن بودم و ايمان داشتم که بارون مياد چون ابرها هم شهادت دادند و حالا بيشتر از ۵ ساعته که داره بارون مياد.

صداش آرامش ميده و وجودش برکت و تازگی رو به اين شهر بی خواب پر از دود آورده .

دل گرفتم ميگه که وقت گريست ؛ می گه تو هم با بارون گريه کن ؛ نه از ناراحتی ؛ نه از دلتنگی ؛ می گه گريه کن و دلت رو بشور مثل حالا که بارون هم داره همه چيز رو از سر و روی شهر می شوره .

امشب ميخوام نفسی تازه کنم ؛ ميدونم که تار و پود ما رو با شادی و غصه بافتن و من همينطور که زندگيم رو با شادی سپری ميکنم غصه ها رو هم در آغوش می کشم و شاهد اون همين قلم خاکستريه خزونيمه .

ميخوام ريه هام رو پر از اکسيژن تازه بکنم و تمام انرژی تازگی اون رو برای گذراندن فرداهام نگه دارم ؛ در حاليکه زير لبم زمزمه می کنم که :

بافنده ی روزگار ؛ همه ی تار و پودم رو از شادی و غصه بافته و من غصه ها رو دوست دارم به خاطر همه ی شاديهای بعدش

يادمه روزی هم که «خزان» رو برای تخلصم انتخاب کردم به اين فکر می کردم که :

خزان رو دوست دارم چون از خاکستر در مرگ رفته هايش چيز ديگری متولد می شود ؛ از مرگش ؛ حيات و از نااميديش ؛ اميد.

و امشب به اين فکر ميکردم که اين خزان هم داره تموم ميشه و بستر خزونی طبيعت داره نفسای آخرش رو می کشه و همينطور زندگی و زندگيها ادامه دارند و در اين بين مهم اينه که چه طوری خزونهامون رو بگذرونيم .

حالا فهميدی چرا امشب من همه چيز را بنفش می بينم ؟!
می گن بنفش رنگ پايان انتظاره .

 به اين دليل من همه چيز رو بنفش می بينم که ديگه داره روزهای سخت انتظار برای من هم به پايان می رسه ؛ روزهای تنهايی و خستگی . نمی گم شايد ديگه تنها نباشم و شايد ديگه خسته نباشم ؛ فقط اينو ميدونم که اين قصه هم داره به پايان خودش نزديک ميشه تا جاش رو به قصه ی بعدی بده و همينطور قصه ی بعدی و قصه ی بعدی و ..............

 

 

   + فهیمه ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

 

 

::: بازم از خاطرات دفتر قديمی شعرم :::

 

ببين خاليم

درتن شهر پر قيل و قالی

که در آن همه در صف اضطرابند

و هر لحظه در پيله ای کال

آرامشی؛

           سخت  بی انتها

و تو ؛ خسته و منتظر

و من ؛ همچنان خاليم

خالی از شور

از اضطراب

و شهر .....

                               ۲۵/۲/۸۲

 

 

   + فهیمه ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

نگاه ...

 

امروزتو نگاه خيلی ها طعم های مختلفی را تجربه کردم ...طعم لذت , طعم غرور , طعم حسرت , عشق , شرارت و ...

ميدونی , چشم ما آدما آيينه ی درون ماست . بازتاب آنچه را که می پنداريم در چشمهايمان نمايان است .

گاهی اوقات نگاه ما حرف دل ما را می زند , حرفهای نگفته ای که زبان ما قادر به بيان آنها نيست , چون اين حرفها , حرفهای دل هستند. اما خوب می شه از نگاه کسی حرفهای او را فهميد به شرط اينکه تو هم اهل باشی .اهل عشق و عشق ورزيدن .

من هستم و بايد بهت هشدار بدم که نمی تونی نگاههات رو پشت اون غرور مسخرت قايم کنی من خوب می فههم که می خوای بگی اما کلمات ياريت نمکنن .

خوب می فهمم .... , فقط اين رو يادت باشه که :

                                   گاهی اوقات خيلی زود دير ميشود

 

   + فهیمه ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 


 

هرگز ندیده بودی دردمندی را که خود را به خاطر بی تقصیری سرزنش کند !!!!!!!!

 

 

دردمندها همیشه فقیر نیستند...!

 

 

 

*******************

 

 

 

نگاههای تو مرا به یاد روزهای بی غصه ای می اندازد که هرگز ندیده ام .

 

 

شعف و تکبری که در سیاهی چشمانت پیداست مرا می رنجاند, که چرا من اینقدر شاد نیستم ؟!

 

 

 

*******************

 

 

 

به سکوت تپه ها بیندیش

 

به لحظه های در هم آمیختن

 

                                 آرامش و زیبایی

 

به نقاش بیندیش

 

و خدا را لمس کن

 

 

 

 

 

روح پاکتون پر از خزانهای سبز

   + فهیمه ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۸
    پيام هاي ديگران ()

 

نمیدانم برای چه دست به قلم شدم؟!! فقط احساس خفگی میکنم . فکر اینکه که همه چیز بی ارزش و بی دوام است , تمام وجودم را به تسخیر در آورده , منی که برای لحظه به لحظه ی زندگیم شاید تصمیم و هدفی را تعیین کرده بودم , به نبودن می اندیشم . نه ... منظورم این نیست که می خواهم خودم را از مسئولیت و زندگی خلاص کنم ... خسته شدم,  چرا که تمام آمال و آرزوهایم زیر سوال رفته , که برای چه ؟ و چرا ؟ اینهمه خود را به آب و آتش می زنیم , می جنگیم , می سازیم , برای رسیدن به چه چیزی ؟!!!

 

همه چیز ماهیت پوچی به خود گرفته , از همه کس و همه چیز خسته ام , روزی ادعا می کردم که با این همه فعالیت و دوندگی باز هم از زندگیم راضی نیستم و در فکر ایجاد تحولی عظیم هستم , چیزی که نتنها زندگیم را متحول کند بلکه امید و نیروئی تازه را برای جنگیدن و ساختن در وجودم بیدار کند . اما اکنون ...!! بیزارم از دنیا , می خواهم فریاد بزنم , گریه کنم و رفتن را تجربه کنم . هنوز هم دلیل اینهمه تحول روحی را نمیدانم , گشتم اما چیزی نیافتم ... هیچ چیز !!!

 

آه ..... افسردگی !!! کلمه ای که همیشه انکارش می کردم و می گفتم در هیچ لغت نامه ای معنایی برای آن در نظر گرفته نشده و از ازل هم چنین کلمه ای نبوده و تنها انسانهای ضعیف آنرا برای توجیه عدم توانائیهایشان در مقابله با مصائب خلق کرده اند. ولی نمیدانم , چرا این روزها بیشتر به آن فکر می کنم و به دنبال معنی ای برای آن می گردم ...!!!!!!!!!!!!

 

با چه کسی یا چه کسانی میتوان درد دل کرد که برایت دلیل و برهان نیاورند , نصیحتت نکنند , تحقیرت نکنند که چه و چه و چه...؟؟!!

 

با کدام مشاور میتوان مشورت کرد که درد روحت را درمان کند و خود دردی بر آن نیفزاید ؟؟!!

 

 

امشب خودم خيلی خزونيم

اميدوارم خزان دل شما ِ بهاری باشه

 

   + فهیمه ; ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

 

 

همه ی ما آدمها مثل بازيگری هستيم که روی صحنه ی تئاتر زندگيمون نقش بازی ميکنيم

از يه بازيگر خوب چهره ی خوب و بازی تاثير گذارش به ياد ميمونه

سعی کنيم که خوب و تاثير گذار بازی کنيم

 

 خزان دلاتون پر از خاطره های خوش باشه

 

   + فهیمه ; ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()

 

 

يه دوست چند وقت پيش به من گفت :

                                   گاهی اوقات ؛ خيلی زود دير ميشه

 

آرزو ميکنم دلای خزانيتون هميشه پر برگ باشه

 

 

   + فهیمه ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٤
    پيام هاي ديگران ()