خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

ياد گرفتم که متنفر باشم .....

 

 

قبل از این, از دوست داشتن گفتم و از اینکه میتوان با این کلمه زندگی کرد, گفته بودم که شنیدن این کلمه اگر به من بال پرواز ندهد , اما جرات پرواز کردن را خواهد داد .

 

اما اکنون از تنفر می گویم. کلمه ای که شاید قبل از این حتی یکبار هم بخش نکرده بودم.

 

چه ساده میتواند باشد , که به کسی بگویی : "ازتو متنفرم" , در حالیکه حتی معنی تنفر را هم نمی فهمی و اما چه دشوار است که بفهمی و بگویی که ...... .

 

به جرات می گویم, که در لحظه به لحظه ی عمرم از زمانی که به یاد دارم, تجربه های

تلخ و شیرینی داشته ام, وهر روز تجربه ای نو اندوخته ام؛ ولی تا کنون تنفر را تجربه نکرده بودم ؛ و امروز, زندگی یک تجربه به باقی اندوخته هایم اضافه کرد.

من امروز معنی تنفر را با تمام وجود احساس کردم و می دانم که وقتی کسی این کلمه را به زبان می آورد چه احساسی دارد.اکنون من هم می دانم تنفر چه طعم و رنگی دارد ؟

 

اما این حس برای من معنی متفاوتی می دهد, کاملا متفاوت با آنچه که قبلا شنیده بودم.

من از کسی که دوستش داشتم و دارم, متنفر شدم و هنگامیکه به او نگاه می کنم , حسی عجیب در وجودم بیدار می شود و مرا وادار میکند که فریاد بکشم: "ازتو متنفرم"

آری , می گویم ازتو متنفرم , چون دوستت دارم !!! چون هرگز نمی خواستم که از رویاهای قشنگی که برای خودم از تو ساخته بودم دور شوم. اما تو , تمام آنچه را که

ساخته بودم, خراب کردی.و حالا همه چیز برایم بی معنیست, و دوباره به همان علامت

سوال بزرگ رسیدم.

در حاليکه هیچگاه تصور نمی کردم که روزی تو را پشت این علامت ببینم !!!

 

من، تمام ترسها وگریه هایم را بخاطر وجود تو می بلعیدم, بخاطر حضور تو! چون

هیچگاه به روزی نمی اندیشیدم که غم و رنج ، تو در آن باشد .

دیگر چه فرقی می کند ..., چون من هرگز نفهمیدم که چرا وقتی می خندم هم , مرا مواخذه می کنی !!

 

تو چشمهایت را به روی همه چیز بستی و نخواستی, نخواستی ببینی. ترسیدی, ترسیدی

بفهمی که من بخاطر تو از خواسته هایم گذشتم. نخواستی بفهمی که من همه ی مصائب دنیا را, فقط و فقط بخاطر وجود تو تحمل می کنم. مگر نه اینست که کسی جز تو ندارم ؟! مگر نه اینکه تا بحال در تمام غمها و شادیهایت با تو همراه بودم ؟!

پاسخم را بده , من منتظرم ... چرا تنهائیهایم را به صورتم میکوبی. چرا نمی خواهی

بفهمی که من هم, چون دیگران به لحظاتی نیاز دارم که, خودم باشم . به لحظاتی که

بخاطر کسی نخندم و برای کسی گریه نکنم.

به لحظاتی نیاز دارم که بعد از گذرش , نفس راحتی بکشم و بگویم :" اگر هم به هدر

رفت, مال خودم بود".

من هم می خواهم گاهی در تنهایی هایم بنشینم , می خواهم گاهی با خودم خلوت کنم, می خواهم به کرده ها و ناکرده هایم فکر کنم, بنویسم و حتی اگر شد, برای یک لحظه, تنها

یک لحظه, برای خودم گریه کنم . 

چرا درکم نمی کنی ؟؟!!!!

 

از من مخواه که تو را در تمام لحظات زندگیم راه دهم, بگذار که لحظاتی را برای خود نگه دارم , نمی خواهم آنرا با کسی قسمت کنم .

 آخر که چه ؟ من می مانم و من , و تو به دنبال سرنوشت خود خواهی رفت . کمی انصاف داشته باش . بگذار من هم آسوده , آنطور که می خواهم زندگی کنم. بگذار آنگونه که ميخواهم دقايق عمرم را نقاشی کنم.

کمی به من نگاه کن! چند سال دارم؟ کدام کار را انجام دادم , که تو بر آن "نه" آوردی؟! کدام راه را رفتم , که تو گفتی خطاست؟!

مگر برای من چه اندازه عمر شماريده اند می زنند ؟! چند صباحی هم مرا به حال خود بگذار . پس حق من از زندگی ؟! انصاف داشته باش ...

 

حالا می فهمی که چه حسی دارم ؟, می فهمی وقتی می گویم دوستت دارم ولی تمام وجودم تنفرت را فریاد می زند, یعنی چه؟ می فهمی که وقتی به کسی که تمام هستی , و زندگیم است می گویم :" از تو متنفرم" , بر من چه می گذرد؟!

 

تنفر من از تو, بخاطر خطای کوچکی نیست که از آن چشم بپوشانم. تنفر من, بخاطر گناهی بزرگیست که نباید مرتکب میشدی, گناهی که شاید هرگز نتوانی آنرا جبران کنی. 

تو مرا نادیده گرفتی, تو مرا تنها بخاطر خودت می خواستی ونه بخاطر من!

تو بگو, این گناه بزرگی نیست ؟؟؟!!!!

 

 

 

   + فهیمه ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٩
    پيام هاي ديگران ()

** بازم يه شعر قديمی از دل نوشته های قديميم **

اين شعر در تاريخ ۳/۷/۱۳۷۶ سروده شده

و مطمئنا همه ی شما ردپای يه شاعر بزرگ را در آن خواهيد ديد

 

آسمان تاريک است؛

شهر من هم در خواب؛

باد شن می آيد .

 

شهر زيباست،

سبز است

آسمانش آبی است

آفتابش روشن .

 

بلبلان می خوانند

کودکان می خندند ،

در کلاس درسش معرفت می خوانند

همه درويشانش ، دلق می پوشند

عرفان می دانند.

 

مردمان اين شهر

در تلاش و کارند؛

مادرانش ، نخ می ريسند

پارچه می بافند؛

پدرانش همه گندم دارند

داس دارند

خانه ی کاه گلی می سازند

 

آسمان می غرد

شهر و رويايش خيس

خانه هايش ويران

همه ی شهر سياه .

آفتابش پنهان

بلبلانش خاموش

مردمانش بی کار .

 

معرفت مرده

عرفان نيست!

 

آسمان تاريک است

شهر من هم در خواب

باد شن می آيد .

                                            

   + فهیمه ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٤
    پيام هاي ديگران ()

... و تو نفهميدی

 

بی تفاوت به راهی که در پيش داشتم ، به جاده های پشت سرم نگاه میکردم

و هر لحظه در اضطراب محو شدن مسير سريعتر و سريعترميدويدم تا به تو برسم.

تشنگی را از ياد برده بودم و تاول پاهايم ترکيده بود.

ميدويدم و در رويا بودم، روزی را مرور می کردم که تو را ديدم، روزی که فکر

ميکردم تمام روياهايم به حقيقت پيوسته و تمام آرزوهايم .... صدای تو ، نگاه تو

و حتی نفسهايت مرا از زمين بلند ميکرد و به پرواز در می آورد. 

و وقتی تو وارد ميشدی عطر وجودت مرا مست می کرد و مرا از دنيای پر شقاوتی

که در آن دست و پا ميزدم نجات ميداد.

... و تو نفهميدی ... که چه ساده به تو عشق می ورزيدم و تو را میپرستيدم، هر روز

و هر شب ، و تو ، نفهميدی ....

و من ميترسيدم ، از اينکه روزی نتوانم ببينم، از اينکه روزی تو نباشی و از اينکه

روزی نباشد که عطر تن تو ، مرا مست کند.

و تو نفهميدی ...

و من در نگاهم همه چيز را گفتم، وقتی که معصومانه به چشمهای تو خيره ميشدم ،

و حتی ، وقتی که تو با من خداحافظی ميکردی، تا بروی ، برای هميشه . 

همه را گفتم ... اما تو ، باز هم نفهميدی ....

اما افسوس...افسوس که بی تفاوت گذشتی، از من و از تمام روياهای قشنگم،

از من و از تمام عشقم، از من و از ...

و تو گذشتی ...

و من خسته و بی رمق به دنبال تو میگشتم ، تا شايد در گوشه ای ازاين راه ردپای تو را ببينم. 

ولی ... راه ، محو شد و من خسته، بر روی زانوانم افتاده بودم و زمين ... گرم بود ...

که آفتاب در گوشم نجوا کرد ، تمام شد ...

فراموش کن ... برو ... پرواز کن ....برو...

و من ... تشنگی ... و تاول پاهايم ....

و من رفتم، سبک و راحت ...

و من پرواز کردم ، با تو و بی تو ... و تو نفهميدی ...

تو ، بازهم نفهميدی ...   

 

   + فهیمه ; ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢
    پيام هاي ديگران ()