خلوت خزونی

هر چه که از دل برآید

 

و در انتظاری سخت

چشم به راه وقوع حادثه ای نیک

تپش های قلبم را ، می بلعم

تا تنها صدای نفسهای تو را بشنوم

 

 

   + فهیمه ; ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

 

ببين خاليم

در تن شهر پر قيل و قالی

که در آن همه در صف اضطرابند

و هر لحظه در پيله ای کال

آرامشی ؛

سخت بی انتها

و تو ؛ خسته و منتظر

و من همچنان خاليم

خالی از شور

از اضطراب .

و شهر ...

   + فهیمه ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

 

و تو عشق را ساده تر از من نثار آنان می کنی که از ريا صفا می سازند و از صفا ريا .و من گيج تر از هر ساعت گنگ و سر در گم به جهانی می نگرم که مرا همچو ذره ای ناتوان می چرخاند.

و از هميشه گنگ ترم وقتی چشمان معصوم تو و من می گريند و من شرمسار از عشق ساده ام و خلوص مهرم ؛ سر به راهی می نهم که مرا در عمق بی نشانی فرو برد .

اين کار را خواهم کرد ؛ اگر تو هم همچون من ساده بينديشی .

و اينک که بار سفر می بندم برايت يک دست نوشت می گذارم از تباهی !

بخوان و بدان که پست ترين موجودات مردانی هستند که تو ؛ من و باقی اسير آنان ميشويم .

و بزرگترينشان بدنام ترينشانند ؛ وقتی خود را آشکارا به هم نشان می دهند .

و من و تو همچون توپهايی برای سرگرمی آنها هستيم .

می خواهم بگويم ؛ بيشتر بگويم . اما راه دراز است و زمان رفتن

و من ... خسته

 

 

   + فهیمه ; ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

هيش ...

سکوت کن ؛ می شنوی ؟

اين صدای جدائی است

گوش کن ! . . .

 

 

   + فهیمه ; ۳:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

و این مطلع قصه است ، پرده نخست :

کمی اشک ، شیون

کمی جستجو برای مکیدن

و کوشش برای سخن .

 

به آغوش او می نشینم ولی ،

هراسی ا ست در من ، چه بی انتها

ز فردای بی رحم این زادگاه .

 

و در پرده بعد....

قدم می گذارم به راه نرفته

به فردای پوچ

و بر زین اسب زمان می نشینم

و هی...

 

به هی کردنم کند تر می کند

در این راه بی راه،

به اندیشه و معرفت ...

 

تو ای اسب من تند تر رو ،

که جانم به لب می رسد ؛

و آندم که من جان به در می برم

ز کابوس گاه این زندگی

تو ای اسب من تند تر رو

که من بی قرار رسیدن

و رفتن ز این جایگاه مخوفم ؛

که من بی قرار نشستن و آسودنم .

اگر چه شبیه خیال است

 و یک آرزو ...

 

حضور اجل آخرین پرده است

و لبخند پایان این قصه است .

 

 

خزان

 

   + فهیمه ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢

 

تلقهای روی هم انباشته

آب لیوان خالی.

می فشارم در دست

قلب بیمارم را

چرخش تند اتاق دور سرم :

من چه محزون بودم

و چه بی عقل

کاش ، ای کسی

در را باز می کرد

ساعتم بر می گشت

و من از خوردن سوغات ذلالت

فارغ .

هر نفس آرزوی مرگ و حیات

در وجودم جاریست .

می شمارم دم را

سوی چشمانم نیست

و در این حال خدا را خوانم .

چه خطایی کردم

هم تولد ، هم مرگ

هر دو ضایع کردم .

مهلتی نیست

به برگشت من از تاریکی

به زاییدن عمر

 

ناگهان شب آمد

بی گمان این خواب است

دستهایم سرد است

و نفسهایم کند

ومن از دیدن دیوار اتاقم

فارغ.

چه سکوتی

اینک .....

 

 خزان

 

   + فهیمه ; ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

 

به نام آفريننده عشق

                   

عشق زيباترين واژه ايست که بشر توانسته در توصيف احساسات و عواطف درونی اش خلق کند؛ و هر کس که از اين نعمت برخوردار باشد دنيا را زيباتر و دلنشين تر می بيند .

 

خزان دلهاتان بهاری باد

           خزان

 

 

   + فهیمه ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
    پيام هاي ديگران ()