خیلی چیزها تغییر کرده ... از روحیات من گرفته تا شرایط زندگیم و حتی رفتارهایی که باید بصورت فرمایشی داشته باشم ... چه باید کرد یا نکرد رو باید سپرد دست تجربه هایی که به مرور کسب میشه ... مشکل بزرگ اینجاست که گاهی فکر می کنم بعضی آدم های دور و اطرافم خیلی خودخواه میشن وقتی فقط به خودشون و شرایطشون فکر می کنن ... وقتی فقط فکر میکنن این خودشونن که شرایط گوناگون رو تجربه می کنن
این روزها به این نتیجه رسیدم که کسی منو اونطوری که هستم نمی بینه ... همه دوست دارن اون طوری باشم که از من توقع دارن, "توقع"!!!
خیلی سخته , این روزها رو می گم , هر چی می گذره من داغون تر می شم ... البته نه بخاطر شرایطی که توش هستم... از این بدترش رو هم قبلا" کشیدم , خیلی هم مقاوم و محکم ردشون کردم... داغونم چون کسی درکم نمی کنه و همه خودشون رو می بینن فقط و فقط ...
دلتنگیهای مدل جدید
روزی که دلم رفت, فکر نمی کردم دل بستن هم مثل خوردن قرص های جور و واجور عوارض داره . منتهی بعضی هاش خوبه , بعضی هاش نه بد, کمی غریب و کمی سخته.
روزها و هفته های اول ـ دلتنگیهام با کمی اشک ریختن , خودم رو آروم می کردم با یه تلفن کوتاه و شنیدن صدای محبوبم , دلم رو آروم می کردم ... اما حالا این روزها, کوچیک و درشت ـ بغض هام رو از ترس متهم شدن با قدرت تمام می بلعم .
این روزها شاید بیش از پیش به بازی کردن در نقش همون دختر بچه ی شیطون و عبوص نیاز دارم ... به دور هم نشینی های شبانه توی یه اتاق خواب کوچیک و پچ پچ های زیر زیرکی از ترس بیدار شدن مامان و بابا ... یا شیرجه های زیر پتو , با شنیدن صدای چرخش دستگیره در ...
شاید این روزها دلم برای همه ی بی مسئولیتیهام خیلی تنگه ولی اینو میدونم که نمیشه همه چیز رو با هم داشت .
دلم برای همه ی دلمشغولیهای بی دلیلم تنگ شده... برای بلاگ نویسی , تو , اون , سرما , دانشگاه , گریه , خنده ... برای آغوش مامان , برای روزنامه خوندن های بابا , برای غرغرهای وقت بی وقت یه دونه خواهرم و خاطرات بی مزه و گاها" تکراریه تک برادرم ,برای دلتنگیهای مامان جون و پیاده رویهای دم غروب با ... .
میدونی همه ی اینها رو شاید الانم داشته باشم , اما رنگ و بویی که گرفتن خیلی متفاوته , خیلی.
پ.ن: برای همه ی قرص ماههایی که دلشون شکسته دعا کنیم که خدا روزهای شیرین رو براشون جایگزین روزهای تلخ و غصه دار زندگیشون کنه (www.beedari.persianblog.ir)
در امتداد گذر روزها و کسب تجربه های زیبا
هر آنچه هست زیبایی ها و شیرینی ها , تنها زمانی چشم نواز هستند که در میان ادبیات غنی آفرینش رجز خوانی کنند.
و چه بسا سپید زمانی پاکی اش را فخر فروشی می کند که شانه به شانه ی سیاهی بایستد.
این روزها.... در بلوای بود و نبودهای آفتاب و سایه روشن های برف زمستانی ... روزهای قشنگیه
نه تنها برای من ...
بین همه ی تردیدهای شیرین و لذت بخش این روزها ... قطعیت تصاویر ذهنیم باز هم بهم ثابت می شن
و ای کاش ... لحظه های شیرین این روزها ... با همه ی این استرس ها و چه کنم چه کنم هاش ... برام خاطره ی شروع یه دنیای قشنگ باشه
این دی ماه با همه ی دی ماههایی که تا به حال گذروندم متفاوته 
سپاسگذارم از خدایی که برای من این روزها رو رقم زده ...و ممنونم از تویی که حضورت همه ی لحظه های منو متفاوت کرده 
دلم برای گریه های کودکانه ام تنگ شده... برای اشکهای بی دلیلم ... برای بهانه های کوچک
برای آغوش گرم مادرم که وقتی بزرگتر شدم ... خجالت می کشیدم خودم رو میون بازوهای گرمش جا بدم
دلم برای خنده های بی غم و بی دروغم تنگ شده ... برای آرامش روزهای شاد کودکانه ام
برای کودکی پر فاصله ام با بزرگسالی اکنونم ...
شاید ...
در گوشه ی دلم جایی خالیست ، چیزی شبیه به سیاهی ، خلأ
روزها سپری کردم ، میان عادتهای ِ مُلَوَن ِ آدمیان خاک نشین
تا شاید کسی ؛ نوری برای پر کردن این سیاهی...
افسوس که هر چه گشتم، کمتر یافتم
و هر روز از آنچه می خواستم دورتر و دورتر شدم
من بی قاعده بازی کردم ، ناشیانه ، به غلط
و درست در حساس ترین لحظه ی بازی خود را در نقطه ی شروع یافتم
قاعده ی بازی زمینیان؛ خاک نشینی است و من عشق را میان زمینیان جستجو می کردم ؛
میان خاکیان از افلاکیان می گفتم ... و باختم!!
و هنوز ....در گوشه ی دلم جایی خالیست ، چیزی شبیه به سیاهی ، خلأ
هر شب در غیابِ ماه ،در میان ِ سوسوی ِ ستاره ها
سیاهی بیش از پیش بر من چیره می شود
در خود فرو می روم ، در کنجی خلوت با تمام اندوخته های تنهاییم
و از بیم فرداهای تکرار پذیر ... به خود می پیچم
پ.ن :
هان ای روزهای آینده ، مرا درمیان تنهاییهایم فرو مَکشید
که نفس از بیم ِ آن در سینه ام حبس می شود
و من حض لحظه های عاشقی را از دست خواهم داد
(پ.ن۲:حض = حظ)
دوست دارم نامرئی بشم
داستان از اینجا شروع میشه که ... یه روز من میرم به وبلاگ دوستم بارپاپا و با یه پست جالب روبرو میشم "اینویزیبل میشویم!" و بعد منم به این بازی دعوت میشم
من اگر یه روزی یه شربتی یا یه شنلی مثل شنل هری پاتر داشته باشم که بتونم باهاش نامرئی بشم , اولین کاری که می کنم اینه که یه عالمه پول واسه خودم دست و پا میکنم , مثلا" از یکی از این بانکهای مفت خور یا از یکی از زیادی پولدارهای مقدس نما که حالم ازشون بهم میخوره این پول رو کش میرم
ناگفته نمونه از این پول به کسانی هم که دوست دارم می بخشم . اینطوری هم حس انسانیتم رو التیام میدم و هم کمی از بغض های درونم رو خالی میکنم
بعدم یه حالی از احمدی نژاد و خامنه ای جا میارم(دقیقا" همون کاری که بارپاپا میکرد
یعنی در ملأ عام)... اینجوری هم یکم دلم خنک میشه و هم تلافی بعضی دروغهایی که خورد مردم میدن رو سرشون در میارم
بعدم به هر جا که دلم می خواد بدون هیچ توضیح و اجازه ای می رم. اینجوری حتی دیگه لازم نیست یکجای ثابت ساکن باشم و میشم اهل همه جا و هر طور که دلم میخواد زندگی میکنم بدون هیچ اجباری
شایدم حتی دلم بخواد هر چی خورده حساب شخصی با دیگران دارم رو تسویه کنم ...اینطوری دیگه هیچی رو دلم نمی مونه ... درست زمانی که آقا ج... محترم داره با بادی که به گلو انداخته نطق میکنه یه مشت می زدم تو چونش 
آخ که چقدر خوب میشد اگر میتونستم نامرئی بشم... اونوقت خودم بودم و خودم .. بدون هیچ مزاحمتی یا اجباری
چشم بستم ...
بر همه ی آنچه به تصویر کشیدی
بر هر چه خواستم و نخواستی
هنوز نغمه هایت , ذهنم را می کاود
و من مبهوت سردی خاکم
پس لب می بندم...
ز شِکو ِِه , وقتی بغضم را بر گونه ی سکوت می نشانم
ز واژه , وقتی نسیم می گذرد
و عطر سیب , روزه ام را افطار می کند
دست می شویم...
به آب ِ جویبار ِ نیمه شب
تا دلم را برای غسل تعمیدِ دوباره مُهیا کنم
به طهارت ماه قَسَم
که حُرمَتِ ستاره شِکستنی نیست
دایره
همچنان ایستاده ام
در مرکز دایره ای به شعاع زندگی ام
محاط شده در میان خطوطی بینهایت
از مردمی که هرگز راستیها و صداقتشان به هم نمی رسند
در نقش محوری سرگردان به مرکزیت خودم
گرفتار آمده در چنگ دایره ای که رهایش کرده ام
و بی آنکه بخواهم
بی وقفه می چرخم و می چرخم ...
پیشم بمون اگر اومدی
بی خیال شبای داغ تابستون
بی خیال سوز و سرمای زمستون
هوای ملس و قشنگ بهار و پاییز رو بچسب
که برای من و تو میتونه بهترین و قشنگترین روزها رو با خودش بیاره
میدونی...
پنجره ها رو بستم که مبادا هوایی بشی
آیینه ها رو شکستم که مبادا افسونت کنن
جلوی باد رو گرفتم که مبادا خبرها رو به گوشت برسونه
حالا من موندم و تو ... با یه دنیا آرزو
واسه روزهایی که هنوز نطفشون بسته نشده
فقط خدا خدا میکنم که این نطفه های بسته نشده همونجا خفه نشن
نگاهم رو به آسمان بود
و از آسمان هیچ آیه ای به گوشم نمی رسید
آشفته بودم...
تا دیشب که باد را شنیدم و خاک را بوئیدم
و با ماهی سرخ سخن گفتم
در باد رقصیدم
بر خاک آرمیدم
و بر پولک سرخ ماهی کوچک , بوسه زدم
همیشه فکر می کردم
که همه آیه ها را فقط از آسمان می توان شنید
اما امروز می دانم.....
آیه ها را در خاک و باد و آب هم می شود شنید


